هنرستان پسرانه غیر انتفاعی ابن سینا
 



6 دی 1392

مجسمه

مولف: مدیریت سیستم   /  دسته: داستان و حکایت   /  رتبه دهید:

می‌گویند در زمان‌های دور پسري بود كه به اعتقاد پدرش هرگز نمی‌توانست با دستانش كار با ارزشي انجام دهد. اين پسر هر روز به كليسايي در نزديكي محل زندگي خود می‌رفت و ساعت‌ها به تكه سنگ مرمر بزرگي كه در حياط كليسا قرار داشت خيره می‌شد و هيچ نمی‌گفت. روزي شاهزاده اي از كنار كليسا عبور كرد و پسرك را ديد كه به اين تكه سنگ خيره شده است و هيچ نمی‌گوید. از اطرافيان در مورد پسر پرسيد. به او گفتند كه او چهار ماه است هر روز به حياط كليسا می‌آید و به اين تكه سنگ خيره می‌شود و هيچ نمی‌گوید. شاهزاده دلش براي پسرك سوخت. كنار او آمد و آهسته به او گفت: «جوان، به جاي بيكار نشستن و زل زدن به اين تخته سنگ، بهتر است براي خود كاري دست و پا كني و آينده خود را بسازي.» پسرك در مقابل چشمان حيرت زده شاهزاده، مصمم و جدي به سوي او برگشت و در چشمانش خيره شد و محكم و متين پاسخ داد: «من همين الآن در حال كار كردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خيره شد. شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند كه آن پسرك از آن تخته سنگ يك مجسمه با شكوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه اي كه هنوز هم جزو شاهكارهاي مجسمه سازي دنيا به شمار می‌آید. نام آن پسر «میکل‌آنژ» بود! قبل از شروع هر کار فیزیکی بهتر است که به اندازه لازم در موردش فکر کرد. حتی اگر زمان زیادی بگیرد.

تعداد مشاهده (1217)       نظرات (0)

نظرات کاربران درباره مطلب "مجسمه"


نظرتان را بیان کنید

نام:
پست الکترونیکی:
نظر:
کد بالا را در محل مربوطه وارد نمایید