مرجع نام‌های ایرانی
     
جنسیت نام گروه توضیح
پسر آبا فارسی پدران ، اجداد
پسر آبان فارسی نكهبان آب
پسر آبتین فارسی نیكوكار ، صاحب گفتار و كرداد نیك (نام پدر فریدون ، پادشاه سرسلسله پیشدادیان)
پسر آبژ فارسی شرارة آتش
پسر آتر اوستایی آتش
پسر آتروپات اوستایی آذربد ؛ نگهبان آتش (نام موبدی در اوستا – فرمانده سپاه داریوش سوم هخامنشی)
پسر آتیلا رومی پادشاه قوم هون
پسر آتین فارسی پیدا شده ، موجود شده
پسر آدم عربی انسان ، بشر ، مردم (نام نخستین انسان ، شوهر حوا)
پسر آذر برزین اوستایی نام ششمین آتشكده از هفت آتشكده ایرانیان باستان واقع در كوهی در نزدیكی ریوند و نامن در 30 كیلو متری سبزوار ، استان خراسان - نام نوه پسری رستم
پسر آذر كیش فارسی آتش + آیین ، آتش پرست
پسر آذر گان فارسی آذر جشن ، نام جشنی كه ایرانیان باستان می گرفتند
پسر آذرخش فارسی صاعقه ، برق آذرسشپ ، آتش جهنده ، برق و صاعقه - سمندر - پنبه كوهی كه در آتش نمی سوزد (نام فرشته موكل بر آتش)
پسر آذرگشسب فارسی مخفف آذر گشنسب ، آتش اسب نر - آتش جهنده
پسر آذرگون فارسی مانند آتش ، به رنگ آتش
پسر آذرنگ فارسی آتش رنگ - فروغ ، روشنی - اندوه ، رنج ، محنت
پسر آذرنوش پهلوی آتش جاوید (نام سومین آتشكده از هفت آتشكده ایران باستان واقع در بلخ كه زرتشت در آنجا به دست تورانیان كشته شد)
پسر آرا فارسی آراستن ، آرایش
پسر آراب عربی عضو ، عضو بدن
پسر آراد فارسی نام فرشته موكل بر دین و روز 25 هر ماه خورشیدی در دین زرتشت
پسر آراسب فارسی از یاران كورش كبیر كه پانته آ را به او سپرد
پسر آراسته (آرسته) فارسی با شكوه ، آرایش شده ، مرتب ، منظم
پسر آرام فارسی آرامش ، سكون
پسر آران فارسی آرنج (نام شهری در نزدیكی كاشان)
پسر آرتوش ارمنی ؟؟
پسر آرتین اوستایی پاكی ، درستی ، راستی (هفتمین پادشاه سلسله ماد)
پسر آرداد اوستایی غول بیابان (نام یكی از بزرگان مذهب مانوی)
پسر آرش اوستایی بهترین تیر انداز - راست و درست - تابان (نام پهلوان كمانگیر ایران باستان)
پسر آرشام (ارشام) پهلوی بسیار نیرومند ، دلاور (نام جد داریوش هخامنشی)
پسر آرشین اوستایی آشیانه
پسر آرمال (آرماییل) اوستایی نجیب پارسی
پسر آرمان فارسی آرزو ، امید - حسرت
پسر آرمون فارسی پول نقد ، پیش پرداخت
پسر آرمین ارمنی آرمن ، نام سرزمین ارمنستان
پسر آروَن فارسی صفت نیكو و پسندیده ، خوی خوش
پسر آروكو فارسی نام پسر كوروش
پسر آروین اوستایی تجربه ، امتحان ، آزمایش ، آزمون
پسر آرین اوستایی منسوب به نژاد و قوم آریا ، آریایی
پسر آریا اوستایی آزاده ، نجیب ، شریف ، اصیل
پسر آریابُد اوستایی (رجوع كنید به) آریابان
پسر آریابان اوستایی نجیب + نگهبان ، پاسدار نژاد آریا
پسر آریامن اوستایی آرامش دهنده - خوشبخت بودن
پسر آریامهر اوستایی دارنده مهر آریا (نام فرمانده داریوش سوم - لقب محمد رضا شاه پهلوی دوم)
پسر آریان فر اوستایی دارای فر و شكوه آریایی
پسر آریانا اوستایی منسوب به نژاد و قوم آریا ، آریایی
پسر آرین اوستایی آریایی ، ایرانی
پسر آریوبرزن فارسی نام سردار رشید ایرانی در جنگ با سپاهیان عرب
پسر آزاد اوستایی رها ، كسی كه در بند نیست
پسر آزادان فارسی رها شدگان
پسر آزادمهر فارسی نثار كننده مهر و محبت
پسر آزر فارسی مخفف آزار ؛ رنج ، آسیب ، گزند – اسبی كه هر دو ران آن سفید است و دو پای جلوی آن به رنگ سیاه یا به رنگی دیگر است (نام پدر حضرت ابراهیم)
پسر آزرباد فارسی نام موبدی از موبدان زرتشت
پسر آزما فارسی آزمایش كننده
پسر آزمون فارسی آزمایش ، امتحان
پسر آژند فارسی گلی كه در ساختمان میان دو سنگ یا آجر می كشند ؛ (در عربی ملاط گویند)
پسر آژنگ فارسی چین و شكن صورت بر اثر پیری یا خشم - گره و خم
پسر آسان پهلوی سهل ، كاری كه انجام آن دشوار نباشد
پسر آسمان پهلوی فضای اطراف كره زمین
پسر آشام فارسی آشامیدنی ، نوشیدنی
پسر آشنا فارسی یار ، دوست ، همدم ، همدل
پسر آشور (آسور) پهلوی بهم زننده (نام پسر دوم سام پسر نوح)
پسر آشیان فارسی لانه پرندگان
پسر آصف عربی با تدبیر ، با عقل
پسر آغاسی (آقاسی) تركی بزرگ ، سرور
پسر آگاه فارسی مطلع ، با خبر ، هوشیار
پسر آلب تركی دلیر ، قوی ، پهلوان
پسر آلن انگلیسی خوشحال ، امیدوار
پسر آماج فارسی نشانه ، هدف
پسر آمال عربی آرزوها ، خواسته های قلبی
پسر آمن عربی بی ترس و بیم ، درامان
پسر آندرانیك ارمنی بزرگ ، ارشد
پسر آندرو یونانی مرد صفت ، مردانه
پسر آواز فارسی صوت ، بانگ ، نغمه
پسر آوند فارسی هر چیز آویخته ، آویزان
پسر آوید فارسی یكتایی
پسر آویستا اوستایی آگاهی دهنده
پسر آوین اوستایی نگریستن ، تماشا كردن
پسر آیت عربی نشانه ، اثر
پسر آیت الله عربی نشانة خدا
پسر آیدین تركی مانند ماه ، روشن ، آشكار ، واضح
پسر آیین پهلوی روش ، رسم و عادت - زینت و آرایش
پسر اَبطَح عربی زمین هموار و صاف - رود وسیعی كه در آن سنگریزه باشد
پسر اَدهَم عربی سیاه ، تیره گون - قید و بند
پسر اَرَس اوستایی اشك چشم ، اشك (رودی در آذر بایجان)
پسر اَراسپ فارسی (رجوع كنید به) آراسب
پسر اَرشاك اوستایی دلیر ، قوی ، مبارز (نام سر سلسله اشكانیان)
پسر اَرشام فارسی (رجوع كنید به) آرشام
پسر اَرغَند فارسی خشمگین ، خشمناك
پسر اَرمیا عبری نام یكی از پیامبران بنی اسراییل
پسر اَرنا فارسی نام درختی است در جنگلهای ایران
پسر اَژدر فارسی مار بزرگ
پسر اَسَد عربی شیر درنده
پسر اَسعَد عربی خوشبخت تر ، نیكبخت تر
پسر اَسوَد عربی سیاه ، مشكی
پسر اَفرنگ فارسی اورنگ ؛ زیبایی ، با فر وشكوه – تخت پادشاهی
پسر اَفضَل عربی فاضل تر ، برتر
پسر اَمجد عربی بزرگوارتر ، جوانمردتر
پسر اُرُد فارسی نام یكی از پادشاهان اشكانی
پسر اِرَم عربی بهشت ، بوستان (نام باغ یا شهری كه شداد پسر عاد بنا كرد)
پسر اِكرام عربی گرامی داشتن ، احترام كردن
پسر اِكمال عربی كامل كردن ، تمام كردن
پسر ابتهاج فارسی شادی ، شادمانی ، خوشی و خرمی
پسر ابراهیم عبری از ریشه ابرام ؛ اب در زبان عبری به معنی پدر و رام به معنی انبوه مردمان و معنی ابرم ، پدر جماعت بسیار می باشد (نام پیامبر قوم یهود)
پسر ابو تراب عربی پدر خاك (لقب امام اول شیعیان)
پسر ابوالحسن عربی پدر نیكو (لقب امام اول شیعیان بواسطة پسرش امام حسن
پسر ابوالعباس عربی پدر شجاع (مثل شیر درنده) - پدر ترشرو
پسر ابوالفتح عربی پدر پیروزی
پسر ابوالفضل عربی پدر دانش ، پدر فضل (نام حضرت ابوالفضل العباس)
پسر ابوالقاسم عربی پدر قسمت كننده (لقب پیامبر گرامی اسلام)
پسر ابوالقیس عربی پدر اندازه گیری
پسر ابوالمحسن عربی پدر نیكو كار
پسر ابوذر (اباذر) عربی ذر به معنای : مورچه ؛ موجود بسیار ریز كه فقط در نور آفتاب دیده می شود ، پدر مورچه
پسر ابوطالب عربی پدر جوینده
پسر ابول عربی مخفف ابوالقاسم (رجوع كنید به) ابوالقاسم
پسر اتابك تركی اتا به معنی پدر + بك مخفف بیوك به معنی بزرگ ؛ جمعاٌ به معنی بزرگ ، پدر خوانده ، پادشاه
پسر اثمر عربی پر میوه تر - سودمندتر
پسر احد عربی یگانه ، یكتا
پسر احسان عربی خوبی ، بخشش ، نیكویی
پسر احسان الله عربی بخشش خدا
پسر احمد عربی ستایش شده ستوده شده (یكی از نامهای پیامبر اسلام)
پسر احمد رضا عربی ستایش شده + خشنودی و رضایت ؛ خشنودی كه ستایش شده
پسر احمد علی عربی ستوده شده + شریف و بلند مرتبه ؛ شریفی كه ستوده شده
پسر احمدقلی عربی ، تركی ستایش شده + غلام ؛ غلام ستایش شده
پسر ادانوش فارسی نام مردی كه به عنوان سفیر ، پیش عذرا آمده بود و عذرا از ناراحتی و خشم ، چشم او را با انگشت خود درآورد
پسر ادب عربی دانش ، معرفت ، فرهنگ ، خوش خوی ، روش پسندیده
پسر ادریس عربی نام پیامبری از قوم بنی اسراییل
پسر ادوین انگلیسی دوست ، رفیق
پسر ادیب عربی زیرك ، باهوش - بافرهنگ ، باادب ، سخن دان
پسر ارجاسب اوستایی دارنده اسب با ارزش و گرانبها (نام پدر داریوش اول)
پسر ارجاوند فارسی قیمتی ، ارزشمند
پسر ارجمند فارسی با ارزش صاحب قدرت و قیمت ، بزرگوار
پسر اردشیر فارسی آن كه در قدرت و شجاعت یگانه باشد - مقدس - شیر خشمناك (نام اردشیر بابكان ، بنیانگذار سلسله ساسانیان)
پسر اردلان فارسی دوستی - درستی ، راستی
پسر اردوان فارسی نگهبان درستكاران (نام چند تن از پادشاهان اشكانی)
پسر ارژنگ فارسی جادویی ، طلسم (نام كتاب مانی - نام دیوی در شاهنامه)
پسر ارسطو عربی فاضل كامل (نام حكیم یونانی كه شاگرد افلاطون بود)
پسر ارسلان تركی شیر درنده - مرد دلیر
پسر ارشاد عربی راهنمایی ، دلالت
پسر ارشد عربی رشید تر ، بزرگتر ، برومندتر
پسر ارشمیدس یونانی نام پزشك ایرانی در زمان اسكندر مقدونی
پسر ارشنگ فارسی نام یكی از پادشاهان سلسله پارتها
پسر ارشیا اوستایی درستكار ، درستكردار
پسر ارفع عربی بلند تر ، رفیع تر
پسر اركیا پهلوی جوی آب
پسر اروند فارسی چالك ، تیز - تجربه ، آزمایش - رنج ، حسرت - سحر ، جادو (نام پدر لهراسب - نام دیگر رود دجله)
پسر اروین فارسی آزمایش ، امتحان ، تجربه
پسر اریك اوستایی رنگارنگ ، گوناگون
پسر اسپند فارسی اسفند ، نام دانه گیاهی كه برای چشم زخم در آتش می سوزانند
پسر اسپندار فارسی شمع (نام پسر گشتاسب)
پسر اسپهبد فارسی سپهبد ، سردار و سالار سپاه ، فرمانده سپاه
پسر استاك فارسی شاخه نورسته
پسر استوار پهلوی محكم و پابرجا ، برقرار
پسر اسحاق عربی كهنه شدن - ساییده شدن (نام پسر ابراهیم و ساره)
پسر اسدالله عربی شیر خدا (از القاب امام اول شیعیان)
پسر اسرافیل عربی صاحب صور ، فرشته صور ، نام فرشته مقرب خداوند كه بشارت دهنده روز قیامت می باشد
پسر اسفندیار اوستایی مقدس آفریده شده ، پاك آفریده شده
پسر اسكندر یونانی از یونانی الكساندراس ؛ مركب از الكس به معنی یاری كردن و ساندراس به معنی مرد ؛ جمعاً به معنی یاری كنننده مرد
پسر اسلام عربی گردن نهادن ، فرمان بردن ، تسلیم بودن
پسر اسماییل عربی مسموع از خدا ، شنیده شده از خدا
پسر اشراق عربی تابیدن ، درخشیدن - الهام گرفتن
پسر اشكان فارسی از واژه های ارشك كه حرف ر آن افتاده و اشك شده است (بنیانگذار سلسله پارتها)
پسر اشكبوس فارسی پهلوانی كه به كمك افراسیاب آمدولی به دست رستم كشته شد
پسر اصغر عربی كوچك تر
پسر اصلان تركی شیر درنده
پسر اصیل عربی نیك نژاد ، صاحبنسب ، نجیب
پسر اعتصام عربی دوری و پرهیز از گناه
پسر اعتماد عربی تكیه دادن و متكی شدن
پسر افخم عربی بزرگوارتر ، بزرگ قدرتر ، گرانمایه تر
پسر افرا فارسی كلمه تحسین یعنی آفرین ، مرحبا (نام درختی است تنومند كه در جنگلها می روید)
پسر افراخته فارسی افراشته ، بالا برده
پسر افراز فارسی بلندی ، قله
پسر افراسیاب فارسی از ریشه های فراسیاك به معنی شخص هراسناك
پسر افراشته فارسی افراخته ، بالا برده شده
پسر افروز فارسی روشن كننده ، نور دهنده ، سوزاننده
پسر افشار فارسی افشردن ، آب یا شیرة چیزی را با فشار گرفتن - معاون ، شریك
پسر افشنگ فارسی شبنم ، قطره آب یا باران كه بر رخسار گل نشیند
پسر افشید فارسی ؟؟
پسر افشین فارسی صاحب همت - كریم (از شاهزادگان ایرانی كه بابك خرمدین را شكست داد)
پسر افلاطون یونانی حكیم بزرگ یونانی كه شاگرد سقراط بود
پسر افلاك عربی سپر ، آسمان ، چرخ ، گردون
پسر اقبال عربی روی كردن دولت ، بخت ، شانس ، طالع
پسر اكبر عربی بزرگتر
پسر البرز فارسی كوه بلند - كوه بزرگ (نام رشته كوهای شمال ایران)
پسر الله داد عربی ، فارسی خداداد
پسر الله كَرَم عربی بخشش خدا
پسر الله وردی عربی ، تركی خداداد
پسر الوند اوستایی دارای تندی وتیزی
پسر الهیار عربی ، فارسی یار خدا
پسر الیاس عربی نام یكی از پیامبران قوم بنی اسرائیل
پسر امام قلی عربی ، تركی پیشوا + غلام
پسر امان الله عربی در پناه خدا
پسر امرالله عربی فرمان خدا
پسر امید فارسی آرزو ، چشمداشت
پسر امید رضا فارسی ، عربی آرزو + خشنودی
پسر امید علی فارسی ، عربی آرزو + شریف
پسر امیر عربی پادشاه ، فرمانروا
پسر امیر ابراهیم عربی پادشاه + پدر عالی
پسر امیر ارسلان عربی ، تركی پادشاه + دلیر
پسر امیر اسعد عربی پادشاه + خوشبخت
پسر امیر اصغر عربی پادشاه + كوچكتر
پسر امیر بابك عربی ، فارسی پادشاه + درستكار
پسر امیر حسن عربی پادشاه + جمیل
پسر امیر خسرو عربی ، فارسی پادشاه + نیك نام
پسر امیر خیرالله عربی پادشاه + برگزیده خدا
پسر امیر رضا عربی پادشاه + خشنود
پسر امیر عباس عربی پادشاه + شجاع (مثل شیر)
پسر امیر عبدالله عربی پادشاه + بندة خدا
پسر امیر عطا عربی پادشاه + بخشنده
پسر امیر محمد عربی پادشاه ، ستایش شده
پسر امیر مهدی عربی پادشاه + هدایت شده
پسر امیر هوشنگ عربی ، فارسی پادشاه + با هوش و كیاست
پسر امیربهمن عربی ، فارسی پادشاه + راستكردار
پسر امیرسالار عربی ، فارسی پادشاه + بزرگ
پسر امیرسعید عربی پادشاه + نیك بخت
پسر امیرعلی عربی پادشاه + شریف
پسر امیرفرح عربی ، فارسی پادشاه + مبارك
پسر امیرفرهاد عربی ، فارسی پادشاه + یاری
پسر امیرفضل الله عربی پادشاه + صاحب دانش خدادادی
پسر امیرقلی عربی ، تركی پادشاه + غلام
پسر امیركامیار عربی ، فارسی پادشاه + كامروا
پسر امیركیوان عربی ، فارسی پادشاه + ستاره آسمانی
پسر امیرمحمد عربی پادشاه + ستایش شده
پسر امیرمسعود عربی پادشاه + سعادتمند
پسر امیرمظفر عربی پادشاه + پیروز
پسر امیرمنصور عربی پادشاه + یاری شده
پسر امیرناصر عربی پادشاه + یاری كننده
پسر امیرهمایون عربی ، فارسی پادشاه + مبارك
پسر امین عربی راستگو ، صادق ، درستكار
پسر انجم عربی ستارگان
پسر اندیش فارسی مخفف اندیشه ، فكر ، خیال ، تفكر
پسر اندیشه فارسی تفكر
پسر انور عربی روشن تر ، درخشان تر
پسر انوش اوستایی جاودان ، پاینده (نام دختر مهرداد ششم)
پسر انوشه اوستایی (رجوع كنید به) انوش
پسر انوشیروان فارسی بی مرگی + روان ، دارای روح جاوید (نام پادشاه معروف ساسانی)
پسر اوحد عربی یگانه ، یكتا
پسر اور مزد اوستایی تلفظ كوتاه اهورامزدا ؛ خداوند در ایران باستان (نام فرشته نگهبان خوبی – نام دیگر ستاره مشتری)
پسر اورنگ فارسی افرنگ ؛ عقل و دانش – تخت پادشاهی – فر و شكوه و زیبایی
پسر اوژن پهلوی انداختن ، افكندن
پسر اوستا پهلوی اساس ، بنیاد - پناه و یاری (نام كتاب مقدس زرتشتیان)
پسر اوسط عربی میانه ، وسط ، معتدل
پسر اویس عربی گرگ ، گرگ بچه
پسر اهورا فارسی سرور دانا
پسر ایاز فارسی نسیم شب ، باد خنك
پسر ایاز علی فارسی ، عربی نسیم ، بزرگواری
پسر ایثار عربی بذل و بخشش كردن - مقدم داشتن دیگران
پسر ایرج پهلوی دستور ، آیین ، فرمان
پسر ایرمان سانسكریت یار و دوست
پسر ایزد اوستایی در خور ستایش ، ستودنی - نام خداوند
پسر ایسانا اوستایی فرمانروا - نیرومند
پسر ایلیا سریانی خدای خدایان (نام امام علی در تورات - نام شهر بیت المقدس)
پسر ایمان عربی اعتقاد ، باور قلبی
پسر ایمان علی عربی اعتقاد + شریف
پسر ایمن عربی آسوده خاطر - طرف راست - مبارك و نیكبخت
پسر ایوب عربی بازگشت به سوی خدا (نام یكی از پیامبران)
پسر بَرید فارسی پیك ، قاصد
پسر بِهبْد اوستایی نگهبان نیكی
پسر بِهرَوش فارسی نیكو روش ، نیكو آیین
پسر بْهلول عربی مرد خنده رو و نیكو كار
پسر بابك فارسی پدر كوچك - پروش دهنده ، تربیت كننده - امین ، درستكار - استوار
پسر باپیك فارسی پدر بزرگ
پسر بادان فارسی مخفف آبادان - پاداش و جزای نیك - آباد ، ضد ویران (یكی از سرداران خسرو پرویز)
پسر باربد فارسی بار مخفف بار گاه + بد = فَر و شكوه (نام موسیقی دان و ترانه ساز دربار خسرو پرویز)
پسر بارز عربی نمایان ، آشكار
پسر بارق عربی برق زننده - درخشان
پسر بازیار فارسی مربی و نگاهدارندة پرنده ای به نام« باز»
پسر باسط عربی گشاینده ، فراخ كننده
پسر باسق عربی سر برافراخته ، بلند ، دراز
پسر باسل عربی دلیر ، دلاور ، شجاع
پسر باشتین فارسی میوه ، بار درخت (نام دهی در نزدیكی روستای نامن و 25 كیلومتری شهرستان سبزوار)
پسر باصر عربی بیننده ، بینا
پسر باقر عربی شكافنده ، گشاینده (لقب امام پنجم شیعیان)
پسر باقی عربی پایدار ، جاوید
پسر بامداد فارسی صبح ، سپیده دم
پسر بامشاد فارسی شكوهمند ، شاد (نام نوازنده ای در زمان خسرو پرویز)
پسر بامیك فارسی درخشان (لقب شهر بلخ)
پسر بامین فارسی روشن ، درخشان (صورت دیگری از لقب شهر بلخ)
پسر باوند كردی پدر ، بابا (نام یكی از سلسله های سلاطین كردكه در قرن چهارم هجری در شمال ایران فرمانروایی داشته اند)
پسر باهر فارسی روشن ، درخشان ، ظاهر ، آشكار
پسر بایا فارسی ضروری ، واجب ، لازم ، بایست
پسر بایرام تركی عید
پسر بختیار فارسی خوش بخت ، خوش اقبال
پسر بخشا فارسی بخشاینده ، عطاكننده
پسر بدر عربی ماه تمام ، ماه شب چهارده
پسر بدرام فارسی پدرام ؛ خوش وخرم ، نیكو ، آراسته ، فرخ
پسر بدیع عربی تازه ، نو - شگفت
پسر بدیل عربی جانشین ، عوض
پسر برانوش اوستایی اورانوس ، آسمان (نام مهندس سپاه رومدر زمان شاپور اول ساسانی كه به هنگام اسارت امپراطور روم ، پل شوشتر را ساخت)
پسر بردیا اوستایی بلند پایه (نام پسر كورش و برادر كمبوجیه كه به دست برادر خود كشته شد)
پسر برزو (برزوی) فارسی بلند پایه ، بلند بالا (نام پسر سهراب و نوه رستم)
پسر برزویه فارسی (رجوع كنید به) برزو (نام طبیب معاصر انوشیروان ، خسرو و قباد پادشاه ساسانی
پسر برزین فارسی آتش ، نار
پسر برشید فارسی -
پسر برمك سانسكریت رییس (عنوان اجداد خاندان برمكیان)
پسر برنا اوستایی جوان
پسر برنوش فارسی قوشون و لشكر سپاه
پسر برومند فارسی خرم ، شاداب ، كامیار ، برخوردار - میوه دار ، میوه دهنده
پسر برهان عربی دلیل ، حجت
پسر برهون اوستایی چیزی كه میان آن خالی باشد ، مانند گردنبند
پسر بزرگمهر اوستایی بوذرجمهر ؛ خورشید بزرگ (نام وزیر انوشیروان)
پسر بسام عربی بسیار تبسم كننده ، خنده رو ، گشاده رو
پسر بستام فارسی نام برادر زن هرمز چهارم ساسانی
پسر بسیم عربی خنده رو ، گشاده رو
پسر بشیر عربی بشارت دهنده ، مژده دهنده
پسر بصیر عربی بینا ، دانا
پسر بكتاش تركی بزرگ ایل و طایفه
پسر بگلر (بیگلر) تركی بزرگ ، امیر
پسر بلاش فارسی عارف ، دانا (نام پسر یزدگرد سوم)
پسر بنان عربی انگشتان ، سر انگشتان
پسر بنیامین عبری دست راست (نام برادر حضرت یوسف)
پسر بو شاسب فارسی خواب ، رویا
پسر بوتیمار فارسی نام مرغی است كه او را «غم خورك» می نامند و در كنار رودخانه می نشیند و ماهی صید میكندگویند با وجود تشنگی زیاد آب نمی خورد مبادا آب كم شود
پسر بودا سانسكریت به خود آمده ، بیدار شده - با هوش ، زرنگ (نام موسس آیین بودا)
پسر بوعلی عربی پدر شریف ، پدر بزرگوار
پسر بویه فارسی آرزو ، خواهش
پسر به بْن فارسی نیكو اصل ، نیكو نژاد
پسر به دین فارسی بهترین + روش ؛ بهترین آیین ، بهترین روش
پسر بهادر تركی دلیر ، دلاور ، شجاع
پسر بهامین فارسی فصل بهار
پسر بهاور فارسی قیمتی ، گرانبها
پسر بهبود فارسی تندرستی ، سلامت
پسر بهتاش فارسی نیكو یار ، خوب یار
پسر بهداد فارسی نیك آفریده شده ، بهترین آفریده
پسر بهدار فارسی نیكو دارنده ، بهترین نگهدارنده
پسر بهدان فارسی بهترین دانا ، داناترین دانایان
پسر بهراد فارسی بهترین + نجیب ؛ نجیب ترین ، دلیر ترین
پسر بهرام پهلوی فتح ، پیروزی (نام روز بیستم از هر ماه شمسی - نام فرشتهای است كه محافظ مرد مسافر حواله به اوست - نام چند تن از پادشاهان ساسانی)
پسر بهرنگ فارسی خوش رنگ
پسر بهروز فارسی كسی كه روشنایی با اوست
پسر بهرون فارسی نام اسكندر ذوالقرنین
پسر بهزاد فارسی نیك زاییده شده ، نیكو نژاد ، خوش فطرت
پسر بهشاد فارسی شاد و خوش
پسر بهفر فارسی نیك رفعت ، نیك پرتو (نام فرزند شاپور ، برادر یزد گرد سوم)
پسر بهكام فارسی خوش كام
پسر بهمرد فارسی راد مهر ، مرد نیك
پسر بهمن اوستایی بهترین منش ، بهمنش
پسر بهمن یار فارسی راستگو + درستكار ؛ یار راستگو ، دوست صدیق
پسر بهمنش فارسی دارای منش خوب ، دارای اندیشه نیك
پسر بهنام فارسی نیك نام ، خوش نام
پسر بهنود فارسی تندرستی ، سلامت
پسر بهنیا فارسی پاك نژاد ، پاك نهاد
پسر بهیار فارسی بهتر + یار ؛ یار بهتر
پسر بهین فارسی بهترین ، نیكوترین
پسر بیارش پهلوی دو دلیر ، كسی كه برابر با دو مرد دلیر است
پسر بیان عربی سخن آشكار و شفاف
پسر بیدل فارسی عاشق ، شیدا ، دلباخته ، كمطاقت
پسر بیر شاد فارسی نام وزیر فریدون
پسر بیژن فارسی شجاع (نام پسر گیو خواهر زاده رستم كه عاشق منیژه دختر افراسیاب شد)
پسر بیژنگ فارسی بی رنج - بی درنگ
پسر بیگ تركی امیر ، بزرگ - سركرده (عنوانی برای شاهزادگان و امیران و فرماندهان سپاه در قدیم
پسر بینا فارسی بیننده - آگاه
پسر بینش فارسی بینایی ، بصیرت
پسر بیوراسب اوستایی دارنده ده هزار اسب (فرمانده نگهبان داریوش اول)
پسر بیوك تركی بزرگ ، مهتر - عروس را هم گویند
پسر پَرَك فارسی پر كوچك ، هر یك از اجزای گل كه مجموع آن گل را تشكیل می دهد (نام دیگر ستاره سهیل)
پسر پاپك فارسی (رجوع كنید به) بابك
پسر پاتریس لاتین اصیل - میهن دوست
پسر پارسا فارسی پرهیزكار - پاكدامن
پسر پاشا تركی مخفف پادشاه - رهبر یك كشور
پسر پاك تَن فارسی پاكیزه تن ، خوش سیما
پسر پاك تاب فارسی پاك + روشنی ؛ روشنی پاك ، فروغ پاك
پسر پاك جو فارسی جوینده پاكان
پسر پاك خو فارسی پاكیزه خو ، خوشخوی
پسر پاك مهر فارسی خالص ، بی غش
پسر پاك یاب فارسی یابنده پاكان
پسر پاكان كردی افراد پاك
پسر پاكدل فارسی خوش قلب ، پاكیزه دل
پسر پاكراد فارسی عادل ، دادگستر
پسر پاكرای فارسی پاكیزه رای ، دانا
پسر پاكرو فارسی پاكیزه رو ، پاك چهر
پسر پاكزاد فارسی پاك نژاد ، حلال زاده
پسر پاكنام فارسی نیكنام ، خوش نام
پسر پاكنوش فارسی آن كه مایعات پاك نوشد
پسر پانوس فارسی فانوس - نور و روشنایی
پسر پاوید فارسی تكیه گاه
پسر پایا فارسی پاینده ، استوار
پسر پایار پهلوی پار ؛ سال گذشته ، پارسال
پسر پایدار فارسی جاوید ، استوار
پسر پاینده فارسی ابدی ، برقرار
پسر پایور فارسی صاحب مقام ، ارجمند
پسر پدرام فارسی بدرام ؛ آراسته ، مبارك ، خوش و خرم ، نیكو ، فرخ - پاینده
پسر پدرو فارسی قابل اعتماد ، معتمد
پسر پرشان اوستایی رزمجو ، جنگجو
پسر پرشت فارسی پر آرزو ، پر خواهش
پسر پرند اوستایی لباس ابریشمی بی نقش و ساده ، تیغ و شمشیر ، جوهر شمشیر
پسر پرندك فارسی تپه ، پشته كوچك كه در میان دشت باشد
پسر پرنگ فارسی برق شمشیر - فروغ وجلا
پسر پرویز فارسی اصل این كلمه «ابهرویز» به معنی ؛ فاتح ، پیروز (لقب خسرو دوم پادشاه ساسانی)
پسر پرهام عبری (رجوع كنید به) ابراهیم
پسر پرهون فارسی هر چیز دایره و میان تهی مانند هاله ، طوق ، گردنبند
پسر پژمان فارسی اندوهگین ، غمگین
پسر پژواك فارسی صدا ، انعكاس صدا در كوه ، تكرار صوت به سبب انعكاس امواج صوتی
پسر پژوه فارسی طالب ، جوینده
پسر پشنگ فارسی نام پدر افراسیاب
پسر پشین فارسی نام پسر كیقباد
پسر پناه فارسی حفظ ، حمایت ، امان ، حافظ
پسر پندار فارسی اندیشه ، خیال ، گمان ، وهم
پسر پورمند فارسی صاحب پسر ، پسر دار
پسر پوریا فارسی نام پوریای ولی پهلوان معروف ایران
پسر پولاد فارسی فولاد ، آهن
پسر پویا فارسی رونده ، دونده
پسر پویان فارسی (رجوع كنید به) پویا
پسر پویش فارسی پوییدن ، رفتن ، جستن
پسر پویه فارسی دویدن - رفتار تند
پسر پیام فارسی پیغام ، خبر
پسر پیرا فارسی آرایش دهنده ، آراینده ، پیراینده
پسر پیرزاد فارسی زادة پیر (نام داروغة هرات)
پسر پیرنیا فارسی بزرگ خاندان - كسی كه جد او پیر و مرشد است
پسر پیروز فارسی غالب ، فاتح
پسر پیشداد فارسی نخستین قانونگذار (نام نخستین سلسله از پادشاهان ایرانی)
پسر پیلتن فارسی درشت هیكل ، تنومند (یكی از القاب رستم)
پسر پیمان فارسی عهد ، قرار دادن
پسر تُراب عربی خاك - زمین
پسر تُندَر فارسی رعد ، غرش ابر
پسر تابش فارسی روشنی ، فروغ
پسر تاجور فارسی شهریار ، پادشاه
پسر تاجیك فارسی غیر عرب و غیر ترك - آنكه به زبان فارسی صحبت كند
پسر تارَم فارسی خانه چوبین - آسمان ، فلك - دیوار دور باغ - داربست چوبی درخت مو
پسر تارخ عبری نام پدر حضرت ابراهیم
پسر تاژ فارسی چادر ، خیمه ، سایبان - لطیف ، نازك ، ظریف
پسر ترخان تركی ، مغولی بی باك ، دزد ، اوباش - رییس و شریف (لقبی كهدر عهد پادشاهان مغول به بعضی از رجال و درباریانمغول داده می شد)
پسر تقی عربی پرهیز كار ، باتقوا (لقب امام نهم شیعیان)
پسر تكتاز فارسی یكه سوار ، ماهر
پسر توانا فارسی قادر ، مقتدر ، توانگر
پسر توحید عربی یگانگی ، یكتایی
پسر تورج فارسی دلاور ، شجاع (نام اولین پسر فریدون)
پسر توژ فارسی توز ؛ پوست درختی كه بر زین اسب و كمان ومانند آن می پوشانند
پسر توس فارسی سلامتی - زمین سخت - طبیعت (نام پهلوان مشهور باستان كه پسر نوذر بود)
پسر توسكا فارسی نام درختی كه در محلهای مرطوب می روید
پسر توسن فارسی سركش ، جهنده ، وحشی
پسر توفان فارسی شورش ، غوغا
پسر توفیق عربی كامیابی ، پیشرفت ، دست یافتن
پسر توكل عربی كار خود را به خدا واگذار كردن
پسر توماسب اوستایی تهماسب ، دارنده اسب فربه و چاق
پسر تهماسب اوستایی (رجوع كنید به) توماسب
پسر تهمتن فارسی دلاور ، پهلوان - سپهدار و خداوند سپاه
پسر تهمورث اوستایی مأخوذ از كلمه «تهم مرز» به معنای پهلوان زمین ؛ بسیار قوی و نیرومند (نام پدر جمشید جم)
پسر تیران اوستایی نام پسر اردشیر سوم
پسر تیرداد اوستایی صاحب تیر - صاحب كمان (دومین پادشاه سلسله اشكانیان)
پسر تیما فارسی دشت ، بیابان ، صحرا
پسر تیماس فارسی جنگل و بیشه
پسر تیمور تركی فولاد (سردار و پادشاه بزرگ مغول)
پسر تیهو فارسی پرنده ای است شبیه كبك
پسر ثابت عربی پابرجا ، استوار
پسر ثاقب عربی روشن ، فروزان - نافذ ، سوراخ كننده - تابان ، تابنده - افروخته - ستاره روشن
پسر ثامن عربی هشتم ، هشتمین
پسر ثانی عربی مثل ومانند ، دوم ، دومین ، جفت - پیچیده - یكی از اقسام مروارید
پسر جابر عربی شكسته بند - ستمكار ، جبار
پسر جادر عربی محلیخوزستانی معادل قادر ؛ قدرتمند ، توانا ، نیرومند
پسر جاسر عربی دلیر ، گستاخ
پسر جاسم عربی محلیخوزستانی معادل قاسم ؛ قسمت كننده ، پخش كننده
پسر جاشو عربی محلیخوزستانی كارگر كشتی
پسر جاماسب اوستایی دارنده اسب درخشان (وزیر گشتاسب كه با دختر زرتشت ازدواج كرد)
پسر جامع عربی جمع كننده ، گرد آورنده - تمام ، كامل
پسر جاوید فارسی پایدار ، برقرار
پسر جاویدان فارسی پاینده ، ابدی
پسر جاهد عربی جهد كننده ، ساعی
پسر جبار عربی قادر ، مسلط
پسر جبان عربی ترسو ، بزدل
پسر جزیل عربی عظیم ، محكم ، استوار ، بسیار ، فراوان
پسر جعفر عربی نهر پر آب ، جوی بزرگ (نام امام ششم شیعیان)
پسر جلال عربی بزرگی ، شكوه
پسر جلال الدین عربی شكوه دین
پسر جلایر تركی یكی از طوایف مغول
پسر جلیل عربی عظیم ، بزرگوار
پسر جم اوستایی به معنی پادشاه بزرگ (نام حضرت سلیمان - نام جمشید پادشاه پیشدادیان)
پسر جمال عربی زیبا شدن ، نیكو صورت شدن ، نیكو سیزت شدن
پسر جمشید فارسی جسم درخشان ، جسم نورانی
پسر جمعه عربی آدینه ، ایرانیان آن را «شش شنبه» می نامیدند ولی بعد از چیرگی اسلام بر ایران بنا بر احادیث و روایات اسلامی كه نظافت در جمعه را مستحب می دانستند ، آن را «یوم الزینه» یعنی روز زینت نامیدند در زبان فارسی از ریشة «آذین» كه به معنی زینت است نام «آدینه» را به مر
پسر جمیل عربی زیبا ، نیكو
پسر جواد عربی بخشنده ، جوانمرد
پسر جوانشیر فارسی جوان + شیر ؛ جوان دلیر (سی و یكمین پادشاه ساسانی ، پسر خسرو پرویز)
پسر جوانمرد فارسی مرد جوان ، بخشنده
پسر جودت عربی نیكویی ، خوبی ، تیز هوشی
پسر جویا فارسی جوینده ، جوستجوكننده
پسر جهان فارسی دنیا ، گیتی
پسر جهاندار فارسی نگهبان جهان ، دارندة جهان
پسر جهانشاد فارسی شاد در دنیا
پسر جهانشاه فارسی شاه جهان - سلطان عالم
پسر جهانفر فارسی دارنده فر و شكوه خهان
پسر جهانگیر فارسی عاِلمگیر
پسر چابك فارسی زرنگ ، چالاك - ماهر ، تازیانه
پسر چاكر فارسی نوكر ، خدمتكار
پسر چالاك فارسی چابك ، زرنگ - بلند و جای بلند
پسر چاوش تركی پیشرو لشكر - پیشرو كاروان - كسی كه پیشاپیش قافله آواز می خواند
پسر چترا فارسی دوازدهمین پادشاه سلسله ماد
پسر چنگیز مغولی ، تركی قوی ، محكم ، بزرگ (خان معروف مغول)
پسر چوبك فارسی چوب كوچك ، چوب كوتاهو باریك كه با آن طبل می زنند
پسر چوبین فارسی هر چیزی كه از چوب ساخته شود (لقب بهرام ، سردار ایرانی در زمان هرمز ساسانی)
پسر چهر فارسی روی ، رخسار
پسر حُر عربی آزاد ، آزاده ، آزاد مرد - كریم ، جوانمرد - برگزیده از هر چیزی
پسر حِسان عربی خوبان ، نیكان
پسر حِماد عربی بسیار حمد كننده و ستایش كننده
پسر حِمد عربی ستایش ، سپاس ، ثناگویی ، شكر
پسر حابس عربی باز دارنده ، حبس كننده
پسر حاتم عربی حاكم ، قاضی ، داور
پسر حاجب عربی پرده دار ، دربان - مانع ، بازدارنده - ابرو
پسر حاذق عربی زیرك - مجرب
پسر حارث عربی كشاورز ، زارع
پسر حارس عربی نگهبان ، حفظ كننده
پسر حافظ عربی نگهبان ، پاسبان
پسر حامد عربی حمد كننده ، درود فرستنده
پسر حبیب عربی دوست ، یار
پسر حبیب الله عربی دوستدار خدا
پسر حجت عربی دلیل ، برهان
پسر حجت الله عربی دلیل خدا
پسر حداد عربی آهنگر ، آهن فروش - دربان ، زندان بان
پسر حسام عربی شمشیر تیز ، شمشیر بران
پسر حسام الدین عربی شمشیر بران دین
پسر حسن عربی خوب ، نیكو ، جمیل
پسر حسیب عربی شمار كننده ، شمارگر - والاگهر ، بزرگوار
پسر حسین عربی مصغر حسن ؛ نیكو ، خوب
پسر حشمت عربی عظمت ، شوكت
پسر حفیظ الله عربی فرمان خدا ، اراده خدا
پسر حكمت عربی عدل ، كلام موافق حق - علم ، دانش - حلم ، بردباری
پسر حكمت الله عربی عدل خدا ، حلم خدا ، بردباری خدا ، علم خدا
پسر حلّاج عربی پنبه زن ، نداف (نام حسین بن منصور حلاج عارف بزرگ قرن سوم)
پسر حمد الله عربی سپاس خدا
پسر حمزه عربی شیر درنده (نام عموی پیامبر كه در جنگ احد شهید شد)
پسر حمید عربی پسندیده ، ستوده
پسر حمید رضا عربی پسندیده + رضایت
پسر حمید منصور عربی پسندیده + پیروزی رسیده
پسر حمید مهدی عربی پسندیده + هدایت شده
پسر حمیدالله عربی پسندیده خدا
پسر حمیدعلی عربی پسندیده + شریف
پسر حنان عربی آرزو كننده ، بخشاینده
پسر حنیف عربی راست ، مستقیم ، ثابت و پایدار در دین
پسر حیات عربی زیستن ، زنده بودن ، زندگی
پسر حیان عربی پر مهر و محبت - (نام پدر جابر شیمیدان بزرگ و شاگرد امام ششم شیعیان)
پسر حیدر عربی شیر درنده - كوتاه قد (از القاب امام اول شیعیان)
پسر حیدر علی عربی شیر درنده + شریف
پسر حیدر قلی عربی ، تركی شیر درنده + غلام
پسر حیران عربی سرگردان ، آشفته
پسر خَلَف عربی جانشین ، بازمانده
پسر خِدِر عربی محلیخوزستانی ناز پرورده
پسر خِرَد فارسی عقل ، هوش ، اندیشه
پسر خاتم عربی انگشتر ، نگین انگشتری - ختم كننده - پایان هر چیز
پسر خادم عربی خدمتكار ، مستخدم
پسر خاشع عربی فروتن ، متواضع - دل شكسته
پسر خالد عربی پاینده ، جاوید ، همیشه
پسر خبیر عربی آگاه ، دانا
پسر خداداد فارسی عطای خداوندی
پسر خدامراد عربی خدا + آرزو
پسر خدایار فارسی خدا + یار
پسر خدیو فارسی خداوند - امیر ، پادشاه
پسر خرّم فارسی شاد ، خندان
پسر خرّم دل فارسی دلشاد ، شادمان ، تازه و شاداب
پسر خرّم دین فارسی شادمان + آیین (لقب ونام پدر بابك كه رهبر خرمدینان بود)
پسر خرّمدار فارسی دارنده شادی
پسر خردمند فارسی صاحب عقل و خرد ، دانشمند
پسر خرسند فارسی راضی ، خشنود ، شادمان
پسر خرم چهر فارسی صورت شاد و خندان
پسر خرمشاد فارسی شاد و خرم ، مسرور و خندان
پسر خسرو فارسی نیك شهرت ، نیك نام
پسر خشایار فارسی دلیر ، نیرومند
پسر خلیل عربی دوست خالص ، یار صادق
پسر خواجه فارسی سرور ، آقا ، بزرگ ، صاحب ، دولتمند
پسر خوش كیا فارسی نیكو نهاد ، نیك نژاد
پسر خوشخو فارسی خوش رفتار ، نرم دل
پسر خوشرنگ فارسی آنچه كه دارای رنگ و روی خوب باشد
پسر خوشزاد فارسی نیكو زاد
پسر خوشنود فارسی راضی ، خرسند ، خوشحال
پسر خوشیار فارسی یار نیكو
پسر خیام عربی خیمه دوز ، چادر دوز - خیمه نشین (نام شاعر و ریاضی دان معروف ایرانی)
پسر خیر الله عربی نیكویی خدا ، برگزیده خدا
پسر دادَر فارسی مخفف دادار ؛ یكی از نامهای خداوند
پسر دادار فارسی دادگر ، عادل ، داد دهنده (یكی از نامهای خداوند)
پسر دادبه فارسی بهترین عادل (نام ابن مقفع پیش از مسلمان شدن)
پسر دادجو فارسی عدالت جو
پسر دادحسین فارسی ، عربی عدالت زیبا و نیكو
پسر دادخدا فارسی عدالت خداوند
پسر دادراد فارسی عادل + كریم - عادل بخشنده (از نامهای حضرت حق)
پسر دادگر فارسی عادل ، داد دهنده
پسر دادیار فارسی یاری دهنده داد و عدل
پسر دارا فارسی ثروتمند ، مالدار (نام نهمین پادشاه كیانی و پسر داراب)
پسر داراب اوستایی خداوند آب كه پرورنده و رب النوع خوانند - دارای شان و شوكت (نام هشتمین پادشاه كیانی و پسر بهمن)
پسر داریا فارسی راننده گردونة جنگی
پسر داریوش اوستایی مركب از داریا (دارا) + وهو (=نیكی) جمعا به معنی دارنده نیكی ، صاحب خوبی ، مالك نیكی ، دعوت كننده ، طلب كننده ، خواهنده
پسر داعی عربی دعوت كننده ، طلب كننده ، خواهنده
پسر دامشاد فارسی نام یكی از سرداران دلیر اشكانی
پسر دامون فارسی پیرامون ، دامنه
پسر دامیار فارسی صیاد ، شكارچی - ماهیگیر
پسر دانا فارسی داننده ، عاقل ، آگاه دانشمند
پسر دانش پهلوی علم ، معرفت
پسر دانشمند فارسی عالم ، دانا ، خردمند
پسر دانشور فارسی دانشمند ، عالم
پسر دانوش فارسی نام مردی كه در داستان «وامق و عذرا» ی عنصری ، عذرا را فروخت
پسر داود عربی محبوب
پسر داور فارسی حاكم ، قاضی ، كسی كه میان نیك و بد مردم قضاوت می كند
پسر داهی فارسی زیرك ، با هوش
پسر درخشان فارسی درخشنده ، روشنی دهنده
پسر درویش فارسی فقیر ، تهی دست ، بینوا ، قلندر ، گوشه نشین
پسر دژم فارسی افسرده ، خشمگین
پسر دلاور فارسی دلیر ، شجاع
پسر دلپاك فارسی پاكدل
پسر دلجو فارسی تسلی دهنده ، آرامش دهنده دل
پسر دهخدا فارسی خداوند ده ، صاحب ده
پسر دهقان فارسی كشاورز ، زارع
پسر دهناد فارسی نظم و ترتیب
پسر دین دیار فارسی یاور دین (نامی از نامهای مردان زرتشتی)
پسر دینور فارسی متدین ، دیندار
پسر ذَرَخش فارسی روشنی ، درخش ، برق آسمانی
پسر ذُكاء عربی آفتاب ، شمس ، خورشید
پسر ذاكر عربی ذكر كننده ، بیان كننده
پسر ذبیح عربی گلو بریده شده - گوسفند قربانی (لقب اسماعیل پسر حضرت ابراهیم)
پسر ذبیح الله عربی گلو بریده شده برای خداوند ، قربانی شدن در راه خداوند
پسر ذكّی عربی مرد تیز هوش ، زیرك ، هوشیار
پسر ذكاء عربی تیز هوشی ، زیركی
پسر ذكر الله عربی یاد كردن خدا
پسر ذو عربی مالك ، خداوند ، صاحب ، دارا
پسر ذوالفقار عربی مركب از «ذو» بمعنی صاحب و «فقار» جمع فقاره به معنی هر یك از از مهره های ستون فقرات ، صاحب فقرات (نام شمشیر امام اول شیعیان)
پسر ذوالقدر عربی صاحب قدرت ، صاحب نیرو
پسر ذوالقرنین عربی صاحب دو شاخ (لقب اسكندر مقدونی)
پسر ذوالنور عربی صاحب نور
پسر ذوالنون عربی صاحب ماهی (لقب یونس پیامبر)
پسر رُهّام فارسی نام یكی از پهلوانان ایرانی وپسر گودرز
پسر رئوف عربی مهربان ، مشفق
پسر رابُد پهلوی ، فارسی كریم + صاحب ؛ نجیب + خداوند ؛ نهایت جوانمردی ، بخشش ، خوبی ودلیری
پسر رابو فارسی نام گلی است خوشبو
پسر رابین كردی مشاور - معتمد
پسر راجی عربی امید دهنده ، امیدوار
پسر راد فارسی نجیب - بخشنده ، كریم - شجاع ، دلیر - حكیم ، خردمند
پسر رادبه پهلوی ، فارسی نجیب + بهتر ؛ بهترین جوانمرد ، بهترین نجیب
پسر رادمان فارسی رادمنش ، كریم ، با سخاوت ؛ ←‏ رادمن ؛ نام سرداری معاصر خسرو پرویز ساسانی
پسر رادمنش پهلوی ، فارسی نجیب + سرشت ؛ نجیب + خوی ؛ شجاع + سرشت
پسر رازبان فارسی راز دار ، نگهبان اسرار
پسر رازی فارسی اهل ری ، از مردم ری - بنا و معمار بنایی
پسر راژان فارسی جمع راژ ، توده غله پاك كرده
پسر راستین فارسی واقعی ، حقیقی - صادق
پسر راسخ عربی استوار ، محكم
پسر راشِن فارسی آرمیده - ثابت و برقرار (نام جد افراسیاب)
پسر راشا كردی راه عبور
پسر راشد عربی سالك - دیندار - به راه راست رونده
پسر راغب عربی مایل ، خواهان
پسر رافع عربی رفع كننده ، بردارنده
پسر راگا هندی نغمه ، سرود - عیش و طرب
پسر رامبد فارسی مطیع + خداوند ؛ آنكه از باب اطاعت بسیار خوب است
پسر رامتین فارسی آرامش دهندة تن (نام شخصی كه بوجود آورندة ساز «چنگ» است)
پسر رامیار فارسی چوپان ، گله دار
پسر رامین فارسی نام عشق ویس
پسر راوند فارسی ریواس ، غدهای است به شكل شلغم كه در زیر زمین در اطراف ریشة ریواس تولید می شود این غده ها را از زمین بیرون می آورند و ریزو خشك می كنند و در طب و به صورت قرص به عنوان ملین و مسهل به كار می برند (نام پسر بیوراسب)
پسر راهب عربی عابد مسیحی ، پارسای نصاری ، دیرنشین
پسر راهزاد فارسی نام فرمانده سپاه خسرو پرویز در جنگ با رومیان
پسر راهی فارسی رونده ، راه رونده ، راه افتاده ، راه نشین
پسر رایا هندی كسی كه خداوند به او توجه دارد
پسر رایكا مازندرانی ریكا ؛ محبوب ، مطلوب ، معشوق
پسر رایین كردی مشاور ، معتمد
پسر ربیع عربی بهار
پسر رجب عربی بزرگ داشتن - حیا كردن از كسی ، شرم كردن - ترسیدن (یكی از ماهای قمری)
پسر رجب علی عربی بزرگ + شریف ؛ شریف بزرگ
پسر رحمان عربی بخشنده - مهربان
پسر رحمت عربی بخشایش - مهربانی
پسر رحیم عربی مهربان - بخشنده
پسر رخشا فارسی رخشنده ، تابان ، روشن
پسر رخشان فارسی درخشان ، تابان ، درخشنده
پسر رزّاق عربی روزی دهنده (یكی از نامهای حضرت حق)
پسر رزّان عربی درختان انگور
پسر رزمان فارسی رزمنده ، جنگاور
پسر رسّام عربی نقاش ، رسم كننده
پسر رستگار فارسی خلاص ، نجات یافته ، آزاد
پسر رستم پهلوی مركب از دو جزو ، رس= راودهه (بالش و نمو) رستن و روییدن از همین ریشه است + تهم= تخمه ، به معنی بزرگ پیكر و قوی اندام و در حقیقت تهمتن معنی كلمه رستم است (پهلوان افسانه ای ایران)
پسر رسول عربی مأمور ابلاغ پیام - فرستاده شده از جانب خدا ، پیغمبر
پسر رشاد عربی راستی - پیروزی - ایستادگی
پسر رشید عربی رستگار - خوش قامت
پسر رضا عربی خشنودی ، خوش دلی
پسر رضا قلی عربی ، تركی خشنودی + غلام ؛ غلام رضا
پسر رضوان عربی بهشت ، خشنودی
پسر رفیع عربی بلند پایه ، بلند مرتبه ، شریف
پسر رمضان عربی از ریشه «رمض» به معنی شدت تابش آفتاب است و رمضان ، سنگ گرم است كه در پای روندگان می سوزد و شاید كه به وقت وضع این اسم ماه صیام در شدت گرما باشد با مأخوذ از «رمض» كه به معنی سوختن است چون ماه صیام گناهان را می سوزاند به همین نام معروف شد ماهی را گویند كه م
پسر روانشید فارسی روح + درخشان - روح روشن
پسر روز مهر فارسی روز + خورشید ؛ ؛ روز روشن
پسر روزبه فارسی خوشبخت ، بهروز ، نیك نام (نام وزیر بهرام گور پادشاه ساسانی)
پسر روزبهان فارسی جمع روزبه ؛ روز خجسته ، روز بهتر و خوشتر
پسر روشان فارسی روشن
پسر روشنا فارسی روشن ، درخشنده ، تابناك
پسر روشنان فارسی ستارگان
پسر رویان فارسی روییده شده
پسر رویین پهلوی هر چه از روی سازند - كنایه از چیزی سخت و محكم (نام پسر افراسیاب)
پسر ره آورد فارسی ارمغان ، سوغات ، هدیه ای كه مسافر از سفر آورد
پسر رهاوی فارسی نام مقامی است از دوازده مقام موسیقی و وقت سراییدن آن از فلق تا طلوع آفتاب است
پسر رهرو فارسی سالك ، مسافر - مرید
پسر رهگشا فارسی گشایندة راه ؛ كنایه از راهنما
پسر رهنما فارسی هادی ، مرشد ، راهنما
پسر رهی فارسی رونده ، روان ، مسافر
پسر ریكا مازندرانی (رجوع كنید به) رایكا
پسر زَكّی عربی پاك ، پاكیزه ، پارسا (از القاب امام سوم شیعیان)
پسر زائر عربی زیارت كننده ، دیدار كننده
پسر زاد فرخ فارسی زادة مبارك - زادة زیبا
پسر زادبُن فارسی اصیل ، نجیب
پسر زادبخت فارسی زادة خوشبخت
پسر زادبه فارسی بهزاد ، نیك زاده شده
پسر زادچهر فارسی دارای نژاد پاك و اصیل
پسر زادسرو فارسی سرو آزاد
پسر زادمهر فارسی زادة خورشید
پسر زال فارسی پیر سفید موی (نام پدر رستم)
پسر زاماسب فارسی فرزند پیروز (نام برادر شاپور ساسانی) و (نام یكی از قضات ساسانی)
پسر زامیاد فارسی نام فرشته ای در آیین زرتشتی
پسر زاوا كردی داماد
پسر زاوش یونانی مشتق از «زوس» خدای بزرگ یونانی ؛ (نام دیگر ستاره مشتری - نام یكی از خدایان یونان قدیم)
پسر زاهد عربی پارسا ، پرهیزكار
پسر زاهر عربی رنگ درخشان و روشن ، تابان
پسر زراسپ اوستایی نام پسر طوس از سرداران بزرگ افسانه ای
پسر زردشت اوستایی مشتق از كلمة «زرتوشتر»است كه به معنی آنكه زر پیش او زشت و بی ارزش است (نام پیامبر گرامی ایران باستان حضرت زردشت)
پسر زروار فارسی مانند زر
پسر زعیم عربی رییس ، رهبر ، پیشوا
پسر زكریا عربی كسی كه خداوند او را ذكر كند (نام پیامبر قوم بنی اسرائیل)
پسر زمان عربی وقت ، هنگام
پسر زند پهلوی بزرگ و عظیم
پسر زنگنه فارسی پهلوان ایرانی معاصر كیكاووس
پسر زنگه فارسی زنگ كوچك - نام پهلوانی در ایران قدیم
پسر زوّار عربی بسیار زیارت كننده - مسافر
پسر زواره فارسی دارای زندگی (نام پسر زال و برادر رستم)
پسر زوبین فارسی نیزة كوچكی كه سر آن دو شاخه بوده و در جنگهای قدیم آن را به طرف دشمن پرتاب می كردنند
پسر زهیر فارسی نام پهلوان ایرانی
پسر زین الدّین عربی زینت دین ، آرایش دین
پسر زین العابدین عربی آرایش پرستندگان ، زینت عابدان
پسر زینعلی عربی زینت علی ، آرایش علی
پسر ژان فرانسوی درد ، رنج (نام یوحنا از حواریون مسیح)
پسر ژنده رزم فارسی نام پسر شاه سمنگان از پهلوانان تورانی كه با یك مشت رستم كشته شد
پسر ژوبین فارسی (رجوع كنید به) زوبین
پسر ژورك فارسی پرنده ای است به بزرگی گنجشك كه سر و گردن او سرخ می باشد
پسر ژیان فارسی خشم آلود ، تندخو - درنده
پسر ژیوار كردی زندگی ، كیفیت زندگی ، مایة زندگی
پسر سَرمَد فارسی همیشه ، پیوسته ، جاوید ، دائم
پسر سِراج عربی چراغ
پسر سائب عربی جاری ، روان ، شتابان
پسر سابور فارسی معرب شاپور ؛ (رجوع كنید به) شاپور
پسر ساتگین تركی محبوب و معشوق
پسر سارنگ فارسی نام سازی است شبیه به كمانچه - نام پرنده ای است كوچك و خوش آواز كمی بزرگتر از سار ، خوش آواز و مانند طوطی سخنگواست
پسر ساسان اوستایی فقیر ، درویش ، سوال كننده (رییس معبد آناهید استخر كه خاندان ساسانیان به او منسوبند)
پسر ساعد عربی ساق دست
پسر سالار فارسی سردار ، رییس ، بزرگ
پسر سالك عربی عارف ، پارسا ، پیرو - رونده ، مسافر (در اصطلاح صوفیه طالب راه حق تعالی را گویند)
پسر سام فارسی آتش - رگه های طلا در معدن - حدیث خوش (نام جد رستم پهلوان ایرانی)
پسر سامان پهلوی اسباب خانه ، وسایل - آراستگی و نظم
پسر سامن فارسی فربه ، چاق
پسر سامی فارسی بلند ، عالی ، بلند مرتبه
پسر سانا فارسی سهل و آسان
پسر سانیار كردی حامی ، یار ، پشتیبان
پسر ساینا فارسی سیمرغ (خاندانی از موبدان زرتشتی)
پسر سبحان عربی به پاكی خداوند را یاد كردن (یكی از صفتهای خداوند)
پسر سبلان فارسی نام كوهی در آذربایجان
پسر سپنتا فارسی مقدس ، محترم
پسر سپند فارسی اسپند ؛ مخفف سه پند ، سه اندرز ؛ گیاهی كه به جهت دفع چشم زخم بسوزانند
پسر سپه ران فارسی فرماندة سپاه
پسر سپهر فارسی آسمان ، فلك
پسر سپهر بند فارسی طلسم و جادو و اعمالی كه در نظرها غریب و عجیب می نماید
پسر سپهرداد فارسی دارندة آسمان (نام داماد داریوش كبیر)
پسر سپهرم فارسی نام یكی از پهلوانان توران است از خویشان افراسیاب
پسر سپهروند فارسی صاحب آسمان
پسر ستّار عربی بسیار پوشاننده (یكی از صفات خداوند)
پسر سجّاد عربی بسیار سجده كننده
پسر سحاب عربی ابر ، ابر بارنده
پسر سخا (سخی) فارسی بخشنده ، سخاوتمند
پسر سدید عربی محكم ، استوار ، راست و درست
پسر سراج الدین عربی چراغ دین
پسر سرافراز فارسی سربلند ، مفتخر
پسر سروش اوستایی فرمانبرداری ، گوش دادن ، پذیرفتن صدای وجدان (در آیین زرتشتی نام یكی از ایزدان است)
پسر سریر اوستایی تخت ، تخت پادشاهی ، اورنگ
پسر سعاد عربی خوشبخت
پسر سعد عربی خجسته ، میمون
پسر سعید عربی نیك بخت ، خوش بخت
پسر سلمان فارسی سنگ بزرگ (از یاران پیامبر اسلام)
پسر سلیم عربی سالم ، بی عیب
پسر سلیمان عربی نام پیامبری معروف و پسر حضرت داود پیامبر
پسر سمندر یونانی جانوری شبیه به سوسمار كه در آب و خشكی زندگی می كند در فارسی ، آذرشین و آذرنشین گفته و معتقدند كه در آتش نمی سوزد در زبان فرانسه ، «سالاماندرو»و در زبان یونانی «سالاماندرا» گفته و معتقدند كه مرغی افسانه ای است كه در آتش نمی سوزد و در آنجا تخم می گذارد
پسر سمیر عربی افسانه گوی ، داستان سرای
پسر سمیع عربی شنوا ، شنونده
پسر سنجر تركی ، فارسی در زبان تركی مرغ شكاری را گویند - در زبان فارسی ، مرد صاحب حال و وجد را گویند
پسر سوبار فارسی سوار كار ، اسب سوار
پسر سورن فارسی حمله و هجوم - غوغا و هیاهوی لشكریان هنگام تاختن بر دشمن (نام سردار ایرانی كه باعث شكست رومیان شد)
پسر سورنا فارسی از سازهای بادی كه لوله ای دراز چوبی یا فلزی با چند سوراخ است و بیشتر در روستاها و در جشنهای محلی و مراسم جشن و عزاداری ماه محرم با دهل نواخته می شود ؛ مخفف سرنا ؛ شیپور
پسر سها (سهی) عربی ستاره ای ریز و كم نور در دب اصغر
پسر سهراب فارسی سرخاب ، دارای آب و رنگ سرخ
پسر سهند فارسی نام كوهی است مشهور در آذربایجان شرقی نزدیك به شهر تبریز
پسر سهیل عربی كمیاب ، نادر
پسر سیّار عربی بسیار سیر كننده
پسر سیام فارسی نام كوهی ما بین سمرقند وتاشكند كه به سمرقند نزدیك است
پسر سیامك اوستایی دارندة موی سیاه
پسر سیاوش اوستایی دارنده اسب سیاه نر
پسر سیبویه فارسی بوی سیب ، سیبكوچك
پسر سیران تركی تماشاگر
پسر سیرنگ فارسی سیمرغ - كنایه از محلات و چیزی كه فكر كسی بدان نرسد
پسر سیروس فرانسوی تلفظ فرانسوی كوروش
پسر سیف عربی شمشیر
پسر سیف الله عربی شمشیر خدا
پسر سینا فارسی سوراخ كننده - سینه ؛ لقب ابو علی سینا دانشمند و طبییب ایرانی
پسر سینداد فارسی یكی از مرزبانان پارسی
پسر شَبَر (شبیر) عربی بخشش ، خیر ، نیكی (لقب امام سوم و چهارم شیعیان) شبلی
پسر شِروان فارسی درخت سرو
پسر شاپور فارسی شاهپور ؛ پسر شاه ، شاهزاده (نام تعدادی از پادشاهان ساسانی)
پسر شاد فارسی خوش و خرم
پسر شادان فارسی خوشحال ، مسرور ، خرم
پسر شادپور فارسی شاد پسر ، پسر شاد
پسر شادكام فارسی كامروا ، كامیاب ، خوشحال
پسر شادمان فارسی شاد ، خوشحال ، خوش و خرم
پسر شادمهر فارسی مهربان خوشحال
پسر شادن فارسی آهو برة بی نیاز شده از شیر مادر
پسر شاذ عربی نادر ، كمیاب ، تنها
پسر شارق فارسی تابان ، درخشان - خورشید هنگامی كه برآید
پسر شاطر عربی شوخ - دلاور - زیرك - چابك (در زبان فارسی كسی راگویند كه در نانوایی نان به تنور میزند)
پسر شافع عربی شفاعت كننده ، خواهشگر
پسر شاكر عربی شكر كننده
پسر شامان فارسی شب هنگام
پسر شامخ عربی بلند ، مرتفع ، والا
پسر شامل عربی حاوی ، مشتمل
پسر شامیر عبری امیر ، پادشاه
پسر شاندیز فارسی شاندز ؛ در اصل «شاهان دز» بوده به معنای قلعة منسوب به شاهان (یكی از دهستانهای بخش طرقبه شهرستان مشهد)
پسر شاور فارسی صورت دیگری از كلمة شاپور ؛ (رجوع كنید به) شاپور
پسر شاه وش فارسی مانند شاه ، مثل شاه
پسر شاهپور فارسی (رجوع كنید به) شاپور
پسر شاهد عربی گواه ، معشوق ، محبوب
پسر شاهرخ فارسی كسی كه رخسارش مانند شاه است ، شاه منظر ، شاه سیما ، شكوهمند
پسر شاهكار فارسی كار بزرگ و نمایان
پسر شاهمیر فارسی شاه + امیر= امیر و فرمانروا ، امیر امیران
پسر شاهوار (شهوار) فارسی مانند شاه - هر چیز خوب و نفیس كه لایق پادشاهان باشد - نوعی مروارید كه سفید و صاف و براق باشد و نام دیگر آن دُر خوشاب است
پسر شاهین اوستایی گرفته شده از «سئن» اوستایی ، به معنی عقاب میباشد و صفت شاهین از واژة شاه در آمده است و این پرنده به مناسبت شكوه و توانایی و تقدس خود ، شاه مرغان خوانده می شود
پسر شایق عربی شائق ، مشتاق ، آرزومند ، راغب
پسر شایگان فارسی مركب از (= شای) به اضافه «گان» پسوند نسبت ؛ سزاوار ، لایق ، شایسته ، درخور ، شاد و خرم ، فراخ و گشاد ، (نام یكی از گنجهای خسرو پرویز كه به واسطه بزرگی شایگان خواندند
پسر شباب عربی جوانی
پسر شباویز فارسی شب آویز ، مرغ حق ، پرنده ای كه هنگام شب با چنگالهای خود از شاخ درختان آویزان می شود و بانگ می كند
پسر شباهنگ فارسی شب آهنگ ، مرغ سحر خوان - ذ ستاره صبح
پسر شبدیز فارسی سیاه ، سیاه فام ، مانند شب در تاریكی (نام اسب خسرو پرویز پادشاه ساسانی)
پسر شبلی عربی منسوب به شبل ؛ شیر بچه وقتی كه شكار می كند
پسر شجاع عربی دلیر ، دلاور
پسر شراگیم (شرآگیم) عبری شهر آگیم - حاكم شهر ، استاندار ، فرمانروای كشور
پسر شرمین فارسی با شرم ، با حیا ، محجوب ، شرمگین
پسر شرنگ فارسی زهر ، سم - هر چیز تلخ (نام خربزة تلخی كه در صحرا سبز می شود)
پسر شروین فارسی نام قلعة شیروان - نام دیگر انوشیروان دادگر
پسر شریف عربی شرافتمند ، بزرگوار
پسر شعاع عربی نور خورشید ، روشنی آفتاب ، پرتو نور
پسر شعبان عربی نام ماه هشتم از ماههای هجری قمری
پسر شفق فارسی سرخی افق هنگام غروب آفتاب ، شفقت ، مهربانی
پسر شفیع عربی شفاعت كننده ، خواهشگر
پسر شفیق عربی مهربان ، دلسوز
پسر شكرالله عربی ستایش كننده خدا
پسر شكور عربی بسیار شكر كننده
پسر شكیب فارسی صبر ، آرام ، قرار
پسر شمس عربی آفتاب ، خورشید
پسر شمس الدین عربی آفتاب دین
پسر شمیسا سریانی نور ، روشنایی
پسر شمیل عربی شمال - بادی كه از جانب شمال میوزد
پسر شمیم عربی عطر ، بوی خوش - مرتفع ، بلند
پسر شهاب فارسی شعلة آتش - ستاره
پسر شهاب الدین فارسی ، عربی ستارة دین
پسر شهباز فارسی باز بزرگ ، نوعی پرنده شكاری
پسر شهبال فارسی مخفف شاهبال ؛ بزرگترین پرهای بال پرندگان
پسر شهپر فارسی مخفف شاهپر ؛ پر اولین بال پرندگان را گویند
پسر شهداد فارسی شكسته بند ، آنكه استخوان شكسته را بند می زند
پسر شهراد فارسی مخفف شاه راد ؛ بزرگترین بخشنده
پسر شهرام فارسی پادشاه + مطیع ، پادشاه آرام
پسر شهران فارسی نام یكی از نجبای ایران در زمان یزد گرد سوم پادشاه ساسانی
پسر شهرخ فارسی مخفف شاهرخ ؛ (رجوع كنید به) شاهرخ
پسر شهروز فارسی تصحیح شده شهروذ = شهرود ؛ رودخانه بزرگ (نام شهر خسرو پرویز پادشاه ساسانی)
پسر شهروی (شهرو) فارسی مخفف شاهروی ؛ چهره ای چون چهرة شاه
پسر شهریار فارسی پادشاه ، فرمانروا
پسر شهزاد فارسی شاهزاده
پسر شهنام فارسی پادشاه + نام ، بلند آوازه
پسر شهنواز فارسی نوازندة دربار شاهی ، آن كه در پیشگاه شاهان موسیقی می نوازد
پسر شید فارسی نور ، روشنایی ، آفتاب
پسر شیدفر فارسی خورشید با شكوه
پسر شیذر اوستایی شیذر ؛ تصحیح شده و مخفف «هوشیدر» ؛ نخستین موعود زرتشتیان (یكی از نامهای خداوند)
پسر شیر دل فارسی دلیر ، شجاع
پسر شیر وش فارسی شیر + مانند ، شبیه شیر ، مانند شیر
پسر شیرافكن فارسی آن كه شیر را مغلوب كند
پسر شیرزاد فارسی زاییدة شیر
پسر شیروان فارسی شیر بان ؛ نگهبان و محافظ شیر
پسر شیرویه (شیروی) فارسی شجاع ، دلیر - شكوهمند - صاحب شأن و شوكت (نام پسر خسرو پرویز پادشاه ساسانی)
پسر صَفَر عربی نام ماه دوم سال هجری قمری
پسر صائب عربی راست ، درست
پسر صابر عربی شكیبا ، بردبار ، صبور
پسر صاحب عربی مالك ، خداوند
پسر صادق عربی راستگو ، راست و درست - پیدا و آشكار
پسر صارم عربی شمشیر برنده - شیر درنده ، مرد دلاور
پسر صاعد عربی صعود كننده ، بالا رونده
پسر صالح عربی نیك ، نیكوكار - شایسته
پسر صانع عربی آفریننده ، سازنده
پسر صبا عربی نسیمی كه از سمت شرق می وزد
پسر صبوح عربی هر چیزی كه صبح بنوشند مانند شیر و شراب
پسر صدّام عربی بالا ، طرف بالای چیزی ، مقدم - پیشوا - سینة انسان
پسر صداقت عربی دوستی ا ز روی راستی و درستی
پسر صدرا عربی بالا نشین ، صدر نشین
پسر صدیق عربی مرد بسیار راستگو (لقب ابوبكر خلفة اول مسلمین)
پسر صفّار عربی مسگر ، سفیدگر ، رویگر
پسر صفّی عربی خالص و برگزیده از هر چیز (لقب حضرت آدم)
پسر صفا عربی پاكی ، پاكیزگی ، خلوص ، روشنی ، رونق ، یكرنگی
پسر صفدر عربی صف شكن ، شجاع (لقب امام اول شیعیان)
پسر صلاح عربی درستی ، راستی - نیك شدن ، نیكو شدن ، نیكوكار شدن
پسر صلاح الدین عربی موجب نیكی آیین
پسر صمد عربی بی نیاز ، غنی
پسر صمصام عربی شمشیر برنده
پسر صمیم عربی اصل و خالص هر چیز - شدت گرما یا سرما
پسر صولت عربی قدرت ، هیبت - برجستن و حمله بردن
پسر صهبا عربی می ، شراب - سرخ و سفید بهم آمیخته
پسر ضرغام عربی شیر درنده - ورد دلاور ، شجاع
پسر ضیاء عربی نور ، روشنایی
پسر ضیاءالدین عربی نور دین
پسر ضیغم عربی گزنده ، شیر درنده
پسر طائف عربی طواف كننده - شبگرد
پسر طارق عربی به شب پیدا شونده
پسر طالب عربی جوینده ، خواهان
پسر طاها (طه) عربی آرام كننده (نام سوره بیستم قرآن كریم)
پسر طاهر عربی پاك ، پاكیزه
پسر طوس فارسی دوام و همیشهگی چیزی - پوشانیدن
پسر طوفان عربی باد شدید
پسر طهماسب فارسی دارنده اسب نیرومند
پسر طهمورث اوستایی شجاع زمین (نام دومین پادشاه پیشدادی)
پسر طهور عربی طهارت كردن ، پاك كردن - آنچه سبب پاكی شود ، مانند آب
پسر طیّب عربی پاك ، پاكیزه ، نیكو ، حلال
پسر ظاهر عربی آشكار ، پیدا
پسر ظفر عربی پیروزی
پسر ظهیر عربی یار ، یاور ، هم پشت ، پشتیبان
پسر ظهیرالدین عربی یاور دین ، پشتیبان دین
پسر عابد عربی عبادت كننده ، پرستنده
پسر عادل عربی دادگر ، دادگستر
پسر عارض عربی صورت ، رخسار
پسر عارف عربی دانا ، آگاه
پسر عاصم عربی بازدارنده از لغزش وخطا
پسر عاطی عربی گیرنده
پسر عاقل عربی خردمند ، دانا
پسر عاكف عربی گوشه گیرنده ، كسی كه مسجد یا گوشه ای را برای عبادت اختیار كند
پسر عامر عربی عمارت كننده ، آباد كننده
پسر عباد عربی بندگان
پسر عباس عربی عبوس ، بداخم - شیر بیشه (نام حضرت ابو الفضل علیه السلام)
پسر عبد عربی بنده
پسر عبد الجلیل عربی بندة بزرگوار
پسر عبد الحسین عربی بندة نیكو
پسر عبد الحمید عربی بندة پسندیده
پسر عبد الرئوف عربی بندة مهربان
پسر عبد الرحمان عربی بندة بخشاینده و مهربان
پسر عبد الرحیم عربی بندة بخشاینده و مهربان
پسر عبد الرشید عربی بندة دلیر
پسر عبد الصمد عربی بندة بی نیاز
پسر عبد العزیز عربی بندة شریف
پسر عبد العظیم عربی بندة بزرگ
پسر عبد الغفور عربی بندة پوشانندة گناه
پسر عبد الغنی عربی بندة بی نیاز
پسر عبد القادر عربی بندة نیرومند
پسر عبد اللطیف عربی بندة مهربان
پسر عبد الله عربی بندة خدا
پسر عبد المحسن عربی بندة بخشنده
پسر عبد المطلب عربی فرزند طلب شده
پسر عبید عربی بندة كوچك
پسر عتیق عربی دیرینه ، كهنه - برگزیده از هر چیز - بنده آزاد
پسر عثمان عربی مار ، بچه مار (نام خلیفه سوم مسلمین)
پسر عدیل عربی همتا ، مانند ، مثل ، نظیر
پسر عرفان عربی شناختن ، شناختن حق تعالی ، خداشناسی
پسر عزّت عربی عزیز شدن ، گرامی شدن - ارجمندی
پسر عزیز عربی شریف ، گرامی ، ارجمند ، بزرگوار
پسر عزیز الله عربی شریف خدا ، گرامی خدا
پسر عسكر عربی لشكر ، سپاه
پسر عطا عربی بخشش ، دهش
پسر عطا الله عربی بخشش خداوند
پسر عظیم عربی بزرگ ، كلان
پسر عقیق عربی نام سنگی قیمتی و با ارزش كه در كشور یمن یافت می شود
پسر عقیل عربی مرد خردمند و گرامی
پسر علاء عربی بزرگواری ، برتری
پسر علامه عربی بسیار دانا ، دانشمند
پسر علی عربی بلند مرتبه ، بلند قدر ، شریف (نام امام اول شیعیان)
پسر علی اصغر عربی شریف كوچك ، بلند قدر كوچك
پسر علی اكبر عربی شریف بزرگ ، بلند قدر بزرگ
پسر علی رضا عربی شریف خشنود ، بلند قدر خوشنود
پسر علی محمد عربی شریف نیكو سرشت ، شریف نیكخو
پسر علیم عربی دانا ، دانشمند
پسر عمّار عربی مرد با ایمان و بردبار ، استوار و خوشنام
پسر عماد عربی ستون ، تكیه گاه
پسر عمید عربی بزرگ ، سرور ، رییس
پسر عنایت عربی قصد كردن ، اهتمام داشتن - توجه و اشتغال به امری - لطف و بخشش
پسر عیسی عبری آنكه نفس جانبخش و زنده كننده دارد ، نجات بخش (نام پیامبر گرامی مسیحیان)
پسر عین الله عربی چشم خدا
پسر غُفران عربی آمرزش ، چشم پوشیدن از گناه كشی
پسر غائر عربی فرو شونده در نشیب ، آب فرو رونده در زمین - زمین پست ، گود
پسر غانم عربی گیرندة غنیمت ، رسیده به غنیمت
پسر غدیر عربی آبگیر ، تالاب ، جای جمع شدن آب باران در بیابان
پسر غریب عربی دور شده از شهر خود ، بیگانه - عجیب و غیر آشنا
پسر غضنفر عربی اَسَد ؛ شیر درنده - مرد درشت اندام و تند خو
پسر غفار عربی بسیار آمرزنده ، پوشانندة گناه (از صفات خدای تعالی)
پسر غفور عربی (رجوع كنید به) غفار
پسر غلام عربی پسر ، پسر خردسال - بنده ، برده
پسر غلام حسین عربی پسر نیكو - بندة خوب
پسر غلام رضا عربی پسر خشنود - بندة راضی
پسر غلام عباس عربی پسر ترشرو - بندة شجاع
پسر غلام علی عربی پسر شریف - بندة بزرگوار
پسر غنی عربی توانگر - بینیاز
پسر غیاث عربی فریادرس (یكی از نامهای خدای تعالی)
پسر غیاث الدِین عربی فریادرس دین
پسر غیور عربی با غیرت ، ناموس پرست
پسر فَرَج عربی گشایش در كار
پسر فؤاد عربی دل ، قلب - عقل
پسر فائز عربی پیروز ، رستگار
پسر فائض عربی فیض رساننده ، فرو ریزنده
پسر فائق عربی مسلط بر امری ، برگزیده و نیكو از هر چیزی
پسر فاتح عربی فتح كننده
پسر فاخر عربی فخر كننده ، گرانمایه
پسر فاروق عربی جدا كننده حق از باطل
پسر فاضل عربی دانشمند ، اندیشمند
پسر فاطر عربی شكافنده ، آفریننده
پسر فتاح عربی كارگشا ، نصرت دهنده - حاكم ، دارو
پسر فتی (فتا) عربی جوانی ، جوانمردی ، كرم
پسر فخّار عربی فخر كردن ، نازیدن ، بالیدن
پسر فخرالدّین عربی افتخار دین و آیین
پسر فراز عربی بالا ، بلندی
پسر فرامرز اوستایی اصل این كلمه فرمرز بوده یعنی شكوه زمین (نام پسر رستم پهلوان شاهنامه)
پسر فربُد (فربود) فارسی راست ودرست
پسر فرتاش فارسی به معنی وجود است كه مخالف عدم است
پسر فرجاد فارسی فاضل ، دانشمند ، اندیشمند
پسر فرجام فارسی پایان ، سرانجام
پسر فرخ فارسی مبارك ، خجسته ، زیبا رو
پسر فرخ پی فارسی مبارك قدم ، خجسته قدم
پسر فرخ تبار فارسی مبارك نژاد ، خجسته دودمان
پسر فرخ داد فارسی دادة مبارك ، دادة خجسته
پسر فرخ روز فارسی مبارك روز ، خجسته روز
پسر فرخ زاد فارسی زادة مبارك ، زادة زیبا
پسر فرخ فر فارسی مبارك شكوه ، خجسته شكوه
پسر فرخ نهاد فارسی مبارك سرشت ، خجسته خلقت
پسر فرداد فارسی شكوه + عدل ؛ با شكوه عادل
پسر فردان فارسی یكتا ، یگانه
پسر فردوس فارسی بهشت ، بوستان ، باغ
پسر فردین فارسی مخفف فروردین (نام هنر پیشه محبوب دهه 40 سینمای ایران)
پسر فرزاد فارسی شكوه + زاد ؛ زادة با شكوه
پسر فرزام فارسی سزاوار ، شایسته ، لایق
پسر فرزان فارسی عاقل ، دانا ، خردمند
پسر فرزین فارسی وزیر شاه در شطرنج
پسر فرساد فارسی حكیم ، دانا ، دانشمند
پسر فرشاد اوستایی شكوه شادی ، شادی بزرگ
پسر فرشید اوستایی مخفف فرشید ورد (نام برادر ویسه كه یكی از پهلوانان توران بود)
پسر فرقان عربی آنچه كه بدان میان خوب و بد فرق كنند ، پیروزی ، سپیده دم
پسر فرگام فارسی شكوه + گام ، خوش قدم
پسر فرمان فارسی امر ، دستور ، حكم ، اجازه
پسر فرناد فارسی پایاب ، پایان
پسر فرنام فارسی با شكوه نامدار
پسر فرند فارسی معرب پرند ، جوهر شمشیر ، جوهر تیغ - شمشیر و تیغ - لباس ابریشمی بی نقش و ساده
پسر فرنود فارسی دلیل ، برهان ، حجت
پسر فرنهاد فارسی شكوه + نهاد ، شكوه سرشت ، شكوه نهاد
پسر فروتن فارسی متواضع ، بی تكبر
پسر فرود فارسی فریفته ، فریب دهنده - پایین ، نشیب ، زیر (نام پسر خسرو پرویز)
پسر فروز فارسی فروغ ، روشنی ، روشنایی
پسر فروهر اوستایی فره وش ؛ در آیین زرتشتی ، ذره ای از ذرات نور «اهورا مزدا» كه در وجود هر كس به امانت نهاده شده و كار او نور افشانی و نشان دادن راه به روان است كه پس از مردن تن به بالا نزد «اهورامزدا»برمی گردد
پسر فرهُد فارسی كودك فربه و زیبا
پسر فرهاد پهلوی نام یكی از عشاق ایرانی كه شیفتة شیرین دختر شاه ارمنستان گردید
پسر فرهت فارسی ش ، ن و شوكت
پسر فرهمند فارسی با شكوه ، دارای فر
پسر فرهنگ فارسی علم ، دانش ، ادب ، معرفت - كتاب لغتی كه شامل لغات یك زبان و شرح آن باشد
پسر فرهود عربی مرد خوش اندام پر گوشت - پرگوشت خوب - صورت ، بچه شیر ، برة بز كوهی
پسر فرهوش فارسی شكوه + هوش ؛ هوشمند ، باتدبیر
پسر فریار فارسی با شكوه + یار ، یار با شكوه
پسر فریان عبری اعتراف كننده (نام پادشاه افسانه ای معاصر اسكندر مقدونی)
پسر فریبرز فارسی خوش قد و قامت ، بلند قد
پسر فرید عربی یگانه ، تنها ، بی مانند - گوهر یكتا و گرانبها
پسر فریدالدّین عربی یگانه در دین ، بی مانند در دین
پسر فریدون پهلوی نام پادشاهی است معروف كه ضحاك را با كمك كاوه آهنگر دستگیر و در كوه دماوند زندانی می كند
پسر فریور فارسی راست ، درست
پسر فضل عربی بخشش ، احسان
پسر فضل الله عربی احسان خدا ، بخشش خدا
پسر فكور عربی مرد بسیار اندیشمند
پسر فلاح عربی رستگاری ، پیروزی
پسر فولاد فارسی پولاد ، آهن آبدیده و محكم
پسر فهام عربی بسیار دانا
پسر فیّاض عربی چشمه پر آب - مرد بخشنده ، جوانمرد
پسر فیروز فارسی كامیاب ، پیروز
پسر فیصل عربی حاكم - جدا كننده حق و باطل
پسر فیض عربی بسیاری آب ، كثیر ، هر چیز بسیار - بخشش ، عطا
پسر فیض الله عربی بخشش خدا
پسر قائد عربی پیشوا ، سردار ، فرمانده سپاه
پسر قائم عربی پایدار ، استوار ، ثلبت (لقب امام دوازدهم شیعیان)
پسر قابض عربی گیرنده ، ، در مشت گیرنده ، تنگ كننده
پسر قابوس عربی مرد نیكو روی و خوش رنگ
پسر قادر عربی با قدرت ، نیرومند ، توانا
پسر قارن پهلوی از ریشه كارن ؛ بند كننده چیزی را به چیزی ، پیوست كننده ، همدم ، یار ، آنكه حج عمره كند (نام یكی از خاندانهای عهد اشكانیان)
پسر قارون عبری نام عموی حضرت موسی كه ثروت بی شماری داشت ، در نزد ایرانیان قارون كنایه از كسی است كه با داشتن ثروت بسیار زیاد نابود گردد و ثروتش به فریادش نرسد
پسر قاسم عربی قسمت كننده ، پخش كننده
پسر قاضی عربی دادرس ، حكم كننده - روا كننده حاجت
پسر قاطع عربی قطع مننده ، برنده ، تیز ، بران
پسر قانع عربی راضی و خوشنود به قسمت و بهرة خود
پسر قاهر عربی چیره ، غالب ، بلند و مرتفع
پسر قباد فارسی شاه محبوب ، سرور گرامی
پسر قدرت عربی نیرو ، توانایی ، توانستن
پسر قدیر عربی توانا ، قادر (یكی از نامهای خداوند)
پسر قدیس عربی بسیار پاك و پاكیزه ، منزه و مومن
پسر قربان عربی آنچه در راه خدا تصدق كنند مانند ؛ گاو ، گوسفند ، شتر
پسر قریب عربی نزدیك ، خویش ، خویشاوند
پسر قطب عربی شیخ و مهتر قوم ، بزرگ و رییس گروه
پسر قطران عربی چكیدن ، قطره قطره چكیدن آب
پسر قلیچ تركی شمشیر
پسر قنبر عربی نام خدمتكار امام اول شیعیان
پسر قوام عربی عدل ، اعتدال ، راستی ، قامت ، استواری ، پایداری
پسر قهرمان فارسی پهلوان ؛ دلیر ، شجاع
پسر قیصر عربی فرزندی باشد كه مادرش پیش از آنكه او را بزاید ، بمیرد و شكم مادر بشكافند و آن فرزند را بیرون آورند و چون اول پادشاهان قیاصره كه اغسطوس نام داشت ؛ اینچنین بود بنابراین بدین نام مرسوم گشت (لقب امپراطوری روم شرقی)
پسر كَشواد اوستایی نام پدر گودرز كه پسر قارون بوده است
پسر كَهیلا فارسی نام یكی از مبارزان ولایت توران
پسر كُهرَم پهلوی مخفف پهلوی گوهر میزد ؛ مركب از گو (پهلوان)
پسر كُهزاد فارسی كسی كه در كوه زاییده شده
پسر كابر عربی بزرگ
پسر كابوك فارسی كابك ، لانه مرغ ، آشیانه مرغ
پسر كابی فارسی بلند ، مرتفع
پسر كارا فارسی فعال ، كوشا
پسر كاردان فارسی كار آزموده ، هنرمند ، زیرك ، عاقل ، دانا
پسر كارو فارسی نام مرغی است كه اغلب در كنار آب نشیند و به عربی آن را حیاری گویند
پسر كاظم عربی فرو برنده خشم ، بردبار ، صبور (لقب امام هفتم شیعیان)
پسر كافل فارسی پذیرنده ، پذیرندة تعهد و تیمار كسی - آنكه چیزی نخورد و پیاپی روزه گیرد
پسر كاكا شیرازی غلام قدیمی كه در خانه پیر شده باشد
پسر كاكو شیرازی كاكویه ؛ خالو ، دایی ، برادر مادر
پسر كامبخت فارسی جویندة كام و مراد
پسر كامبخش فارسی بخشنده كام ، بر آورندة آرزو
پسر كامبیز فارسی تصحیح شده كلمه كمبوجیه
پسر كامجو فارسی جوینده كام و مراد
پسر كامدین عربی فارسی شده كلمة «قیام الدین» یعنی ، جنگیدن در راه خدا
پسر كامران فارسی بهره مند ، كامیاب
پسر كامروا فارسی خوشبخت ، كامران
پسر كامكار فارسی كامیاب ، خوشبخت ، بهره مند
پسر كامنوش فارسی نوشندة آرزو ، خوشبخت ، كامیاب
پسر كامیار فارسی كامیاب ، كامروا ، كامكار
پسر كانیار فارسی معدن مهربانی ، مركز محبت
پسر كاووس پهلوی از ریشة كایوس ؛ شعله و شرر - تندی - پاك و لطیف - اصیل و نجیب
پسر كاوه پهلوی نافة مشك (نام آهنگری بود مشهور كه فریدون را پیدا كرد و بر سر ضحاك آوردو درفش كاویانی منسوب به اوست)
پسر كرامت عربی بزرگی و ارجمندی - امر خارق العاده كه ا ز اولیاء و صالحان دیده می شود و پایین تر از معجزه است
پسر كریم عربی بخشنده ، باگذشت ، صاحب كرم
پسر كسری فارسی معرب خسرو ؛ پادشاه پادشاهان ، صاحب شوكت بسیار نام پهلوان تورانی كه در جنگ دوازده رخ بدست فریبرز پسر كاووس كشته شد
پسر كلیم عربی هم صحبت ، هم سخن (لقب حضرت موسی)
پسر كمال عربی آراستگی صفات ، كامل شدن
پسر كمال الدین عربی آراستگی دین
پسر كوپال فارسی گرز ، عمود - بر و بازو و گردن ستبر
پسر كورس اوستایی تلفظ یونانی کوروش ، آفتاب ، خورشید
پسر كوروش اوستایی آفتاب ، خورشید (سرسلسله هخامنشیان)
پسر كوشا فارسی كوشان ، تلاشگر ، مجاهد
پسر كوشاسب فارسی گوشاسب ؛ خواب دیدن ، رویا – كابوس
پسر كوشان فارسی (رجوع كنید به) كوشا
پسر كوشیار فارسی نام یكی از شاگردان ابو علی سینا
پسر كوه وش فارسی كوه + مانند ، شبیه كوه ، مانند كوه
پسر كوهیار فارسی یار و همدم كوهستان
پسر كهبُد فارسی نگهبان كوه ، كوه نشین - پارسایی كه در كوه اقمت دارد و به عبادت بپردازد
پسر كی پیشین فارسی نام یكی از چهار پسر كیقباد
پسر كیا فارسی پادشاه ، حاكم
پسر كیارش فارسی كی + آرش ؛ كوی ارشن ، به معنی كی و شهریار دلیر
پسر كیان فارسی پادشاه بزرگ
پسر كیانوش فارسی حاكم جاوید (نام یكی از دو برادر فریدون در شاهنامه
پسر كیاوش فارسی پادشاه + شبیه ؛ مانند پادشاه ، شبیه پادشاه
پسر كیخسرو فارسی پادشاه بلند مرتبه و عادل
پسر كیقباد فارسی نام اولین پادشاه از سلسلة كیان
پسر كیكاوس فارسی كی به معنی عادل و كاوس ، به معنی اصیل و نجیب ، عادل و اصیل و نجیب
پسر كیمنش فارسی صاحب طبع شاهانه ، بزرگ منش (پسر كیقباد و جد كی لهراسب)
پسر كیوان عبری نام سیاره زحل كه فلك هفتم است
پسر كیوس فارسی نام برادر انوشیروان است
پسر كیومرث فارسی بزرگ زمین (نام پادشاه اول سلسله پیشدادی كه لقب او گلشاه بوده است)
پسر كیهان فارسی دنیا ، جهان
پسر گَشواد فارسی نام پهلوان ایرانی
پسر گُرداوژَن فارسی پهلوان ، دلیر ، شجاع
پسر گُرزَم اوستایی تبر هیزم شكن (نام برادر اسفندیار - نام یكی از قهرمانان تورانی)
پسر گئومات اوستایی غاصب تاج و تخت هخامنشی كه در زمان مسافرت كمبوجیه پسر كورش بزرگ به مصر خود را به نام بردیا ، برادر پادشاه معرفی و سلطنت راغصب كرد
پسر گرانمهر اوستایی پر محبت ، بامحبت
پسر گردوی فارسی نام برادر بهرام چوبین
پسر گرسیوز اوستایی استقامت و پایداری اندك (نام برادر افراسیاب)
پسر گرشا اوستایی پادشاه كوه ، كوهبان
پسر گرشاسب اوستایی دارنده اسب لاغر (نام فرمانده كوروش كبیر)
پسر گرگین فارسی كسی كه به زور و توانایی گرگ است (نام پهلوانی است ایرانی)
پسر گشب اوستایی جهنده و خیزنده
پسر گشتاسب اوستایی دارنده اسب از كار افتاده (نام پادشاه معروف و پسر اسفندیار رویین تن)
پسر گلباد فارسی گل + باد ؛ بادی كه عطر گل می آورد
پسر گودرز فارسی نام دو تن از پادشاهان سلسله اشكانی - نام پهلوان داستانی ایران
پسر گولاد فارسی از پهلوانان مبارز ایرانیاست كه در شاهنامه نام او ذكر شده است
پسر گیرو (گیروی) پهلوی از ریشه گو به معنای پهلوان (نام پهلوان ایرانی در زمان بهرام گور)
پسر گیو پهلوی (رجوع كنید به) گیرو ، (یكی از پهلوانان داستانی ایران و پسر گودرز)
پسر لایق عربی سزاوار ، شایسته
پسر لبیب عربی خردمند ، عاقل
پسر لسان عربی زبان
پسر لسان الله عربی زبان خدا
پسر لطف عربی نرمی ، نیكویی ، احسان ، نیكی
پسر لطف الله عربی احسان خدا ، لطف خدا
پسر لطفعلی عربی احسان شریف ، هدیة والا
پسر لقمان عربی نام حكیم و دانشمندی كه در زمانهای قدیم زندگی می كرده - (نام سوره سی و یكم از قرآن)
پسر لهاك فارسی نام یكی از برادران پیران ویسه است كه پس از جنگ دوازده رخ با برادر دیگر خود فرشیدورد گریخت و سپس به دست گستهم به قتل رسید
پسر لهراسب فارسی دارندة اسبهای تیز رو (فرمانده شجاع لشكر داریوش اول)
پسر لیث عربی شیر نر
پسر لیلاج عربی لجلاج ؛ كند زبان ، قمار باز زبردست
پسر مَجد عربی بزرگواری ، جوانمردی
پسر مَقدَم عربی از سفر باز آمدن - هنگام آمدن
پسر مُجیر عربی پناه دهنده ، فریاد رس
پسر مُشكین عربی آنچه بوی مشك دهد ، سیاه ، تیره رنگ
پسر مُعِزّ عربی عزیز كننده ، گرامی دارنده
پسر مُقبِل عربی صاحب اقبال ، خوشبخت - آینده ، پیش آیند
پسر مُنعِم عربی نعمت دهنده ، احسان كننده
پسر ماجد عربی بزرگوار ، گرامی ، خوشخو ، بخشنده ، جوانمرد
پسر ماراب فارسی بخت و دولت تازه و نو
پسر مازیار فارسی مخفف ایزد یار ؛ به معنی یار ایزد ماه است (نام پهلوانی است كه از حكام مازندران بود و توسط معتصم خلیفه عباسی كشته شد)
پسر ماشاءالله عربی آنچه خدا خواست ؛ در مقام تحسین و تعجب گویند
پسر ماكال فارسی نام پسر یكی از سران دیالمه
پسر ماكان فارسی آنچه بوده ، آنچه شده (نام یكی از حكام مازندران)
پسر مالك عربی صاحب ، خداوند
پسر مانوش فارسی نام كوهی است كه منوچهر در آن متولد شد و آن را مانوشان هم می گویند
پسر مانی فارسی بی همتا ، یكتا (نام بنیانگذار آیین مانوی در زمان شاپور ساسانی)
پسر مانیاد فارسی -
پسر ماهان فارسی جمع ماه - ماهها - زیبارویان ، خوبان
پسر ماهبد فارسی نام سلمان فارسی یكی از یاران پیامبر قبل از اسلام آوردن
پسر ماهور فارسی هر یك از تپه های پیوسته كه در كوه پدید آید - نام دستگاهی در موسیقی
پسر مأمون عربی امانت دار (نام پسر هارون الرشید)
پسر مبشّر عربی مژده دهنده ، بشارت دهنده
پسر مبین عربی آشكار كننده ، واضح كننده
پسر متّقی عربی با تقوا ، پرهیزكار ، پارسا ، نیكوكار
پسر متین عربی ثابت ، استوار ، پابرجا ، محكم
پسر مجتبی عربی برگزیده ، پسندیده (لقب امام سوم شیعیان)
پسر مجذوب عربی شیفته ، جذب شده
پسر مجیب عربی جواب دهنده ، اجابت كننده
پسر مجید عربی بلند پایه ، بزرگوار ، گرامی ، شریف
پسر محبّ عربی دوست دارنده ، دوستدار
پسر محبوب عربی دوست ، معشوق ، دوست داشته شده
پسر محتشم عربی بزرگوار ، باحیا ، خشمگین ، خشمناك
پسر محجوب عربی باشرم ، باحیا
پسر محرّم عربی حرام داشته شده ، حرام كرده شده ، آنچه از طرف خداوند حرام شده باشد
پسر محسن عربی نیكی كننده ، احسان كننده
پسر محقّق عربی به حقیقت پیوسته ، محكم ، منظم
پسر محمّد عربی ستوده ، نیكخو ، نیكوسرشت ، كسی كه صفات نیك بسیار دارد (نام پیامبر گرامی اسلام)
پسر محمّدباقر عربی نیكو سرشت + شكافنده
پسر محمّدتقی عربی نیكو سرشت + پرهیزكار ؛ درست كردار
پسر محمّدحسن عربی نیكو سرشت جمیل ؛ نیكوخوی زیبا
پسر محمّدحسین عربی نیك خوی خوب
پسر محمّدرحیم عربی نیكو سرشت بخشنده
پسر محمّدرضا عربی نیكو خوی خشنود
پسر محمّدصادق عربی نیكو سرشت راستگو
پسر محمّدصالح عربی نیكو سرشت نیكوكار
پسر محمّدعلی عربی نیكو سرشت شریف
پسر محمود عربی ستوده ، ستایش شده
پسر محی الدین عربی زنده كننده دین
پسر محیا عربی حیات ، زندگی
پسر محیط عربی احاطه كننده ، فرو گیرنده
پسر مختار عربی اختیار دار ، صاحب اختیار
پسر مراد عربی آرزو ، خواست ، مقصود ، منظور
پسر مرتضی عربی پسندیده ، برگزیده ، خشنود
پسر مردآویچ فارسی موسس سلسله امیران زیاری«آل زیار»
پسر مرداس عربی سر ، رأس - سنگی كه در آب اندازند تا معلوم شود آب دارد یا نه
پسر مرزبان فارسی نگهبان مرز
پسر مزدا فارسی دانا ، آگاه - آفریدگار
پسر مزدك فارسی بزرگ
پسر مسعود عربی نیك بخت ، سعادتمند
پسر مسلم عربی مسلمان ، كسی كه متدین به دین اسلام باشد
پسر مسیح عربی كسی كه با روغن مقدس مسح شده - شخص صدیق - مرد زیبای سیاحت كننده (لقب حضرت عیسی)
پسر مشفق عربی دلسوز ، مهربان - مهربانی كننده
پسر مشكور عربی شكر گفته شده ، پسندیده شده ، ستوده شده
پسر مصباح عربی چراغ
پسر مصدّق عربی تصدیق كننده ، باور كننده
پسر مصطفی عربی برگزیده (لقب پیامبر گرامی اسلام)
پسر مصلح عربی اصلاح كننده ، آشتی كننده - شایسته و. نیكوكار
پسر مطّهر عربی پاك و پاكیزه ، پاك شده
پسر مطیع عربی اطاعت كننده ، فرمانبردار
پسر مظفّر عربی ظفر یافته ، پیروز ، كامروا
پسر مظهر عربی محل ظهور ، جای آشكار شدن
پسر معصوم عربی بی كناه ، پاك ، بازداشته شده از گناه
پسر معین عربی یاری كننده ، یار و مدد
پسر مفتاح عربی كلید
پسر مفتون عربی شیفته ، فریفته ، عاشق
پسر مقدّس عربی پاك ، پاكیزه ، منزه
پسر مقداد عربی یكی از یاران پیامبر گرامی اسلام
پسر منصور عربی نصرت داده شده ، یاری شده
پسر منوچهر فارسی مینوچهر ؛ بهشت روی ، بهشت رخسار
پسر موبد فارسی مغ بد ؛ رییس مغان ، پیشوای روحانی زرتشتیان
پسر موحّد عربی یكتا پرست ، یگانه پرست ، خداشناس
پسر موسی سریانی از دو كلمه «مو» و «سا» كه اولی به معنای تابوت و دومی به معنای آب است ؛ چون ایشان را فرعون از رود نیل در تابوت یافته ، به همین خاطر به این نام موسوم گشت ؛ یعنی از آب گرفته شده (پیامبر گرامی قوم یهود)
پسر مهاجر عربی هجرت كننده ، كسی كه از شهر یا وطن خود به شهری دیگر برود و در آنجا بماند
پسر مهان فارسی بزرگان
پسر مهبد فارسی مهبود ؛ نام وزیر انوشیروان عادل ، پادشاه ساسانی
پسر مهتر فارسی بزرگتر ، رییس و سردار
پسر مهداد فارسی -
پسر مهدی عربی هدایت شده ، ارشادشده
پسر مهراب اوستایی نام پادشاه كابل ، جد مادری رستم
پسر مهراس عربی هاون ، چوبی كه دانه ها را با آن می كوبند
پسر مهران اوستایی دارنده مهر
پسر مهرپویا فارسی جوینده محبت
پسر مهرجو فارسی جوینده مهربان و محبت
پسر مهرداد اوستایی زادة خورشید (نام چند تن از پادشاهان اشكانی)
پسر مهرزاد فارسی زاییدة مهربانی و محبت
پسر مهرشاد فارسی مهربان شادمان
پسر مهرگان اوستایی مهر ، محبت ، دوستی (نام روز شانزدهم مهر و عیدی از اعیاد ایرانی)
پسر مهرنوش اوستایی دوستدار مهر و پیام دوستی - دوستی جاویدان (نام یكی از پسران اسفندیار كه به دست فرامرز در جنگ زابل كشته شد)
پسر مهرنیا فارسی از نژاد مهر
پسر مهروند فارسی وابسته به مهر
پسر مهریار فارسی یار مهربان
پسر مهنام فارسی آنكه نامش چون ماه است
پسر مهیار فارسی ماه یار ؛ یار و همدم ماه
پسر میثاق عربی عهد ، پیمان
پسر میثم عربی سم شتر كه محكم بر زمین خورد ، به گونه ای كه گویا زمین را میكوبد (میثم تمار یكی از صحابه پیامبر اسلام)
پسر میران فارسی جاویدان
پسر میرانوش اوستایی مهر جاوید
پسر میرزا فارسی امیر زاده ، شاه زاده
پسر میرشاد فارسی فرمانروای شاد
پسر میعاد عربی وعده گاه ، جای وعده كردن (نام فرشته ای است)
پسر میكاییل عربی نام یكی از چهار فرشته مقرب خداكه موكل رساندن روزی مخلوقات است
پسر میلاد عربی روز تولد ، هنگام ولادت
پسر میهن فارسی وطن ، زادبوم - خانمان
پسر ناتان آشوری داده شده (نام پیغنبری در قوم یهود - نام پادشاه نبطی هاست كه در اواخر قرن هفتم پیش از میلاد میزیسته و بدست آشور بانی بال مغلوب شد)
پسر ناتل عربی نام ابن قیس تابعی ، یكی از بزرگان شام و از ساكنان فلسطین - نام اسب ربعت بن مالك
پسر ناجی عربی نجات یابنده ، خلاص شونده
پسر نادر عربی كمیاب ، گرانمایه
پسر ناصح عربی نصیحت كننده ، اندرز دهنده
پسر ناصر عربی یاری كننده ، یارو یاور
پسر ناطق عربی سخنگو ، خطیب
پسر ناظر عربی نگرنده ، نظر كننده
پسر ناقد عربی زرسنج ، پاك ، پاكیزه ، پاكدامن
پسر نامدار فارسی نامی ، نیكنام ، معروف
پسر نامور فارسی نامدار ، نام آور ، معروف
پسر نامی فارسی نامور ، نیكنام ، مشهور
پسر نایب عربی جانشین ، مباشر
پسر نبی عربی پیامبر ، خبردهنده از غیب
پسر نجف عربی تل ، پشته ، زمین بلند كه آب به آن نرسد
پسر نجیب عربی اصیل ، شریف ، ، خوش گوهر ، گرامی
پسر نجیب الدین عربی شریف دین
پسر نریمان اوستایی دلیر ، پهلوان (نام پدر سام در داستانهای شاهنامه)
پسر نستوه عربی خستگی ناپذیر ، پرتوان
پسر نصر عربی یاری كردن ، یاریدهنده ، یاری
پسر نصرالله عربی یاری كردن خدا
پسر نصرت عربی یاری كردن ، یاریدادن ، پیروز ، حمایت
پسر نصیح عربی ناصح ، نصیحت كننده ، پند دهنده
پسر نصیر عربی یاری كننده ، یار و مدد كار
پسر نظر عربی نگاه كردن ، نگریستن - دید و بینایی - فكر و اندیشه
پسر نعمت عربی احسان ، نیكی ، بهره ، خوشی ، مال ، روزی
پسر نعیم عربی نعمت ، مال - خوشی و خوشگذرانی
پسر نقی عربی پاك و پاكیزه - برگزیده
پسر نكیسا عربی نام یكی از رامشگران دوران خسروپرویز كه چنگ می نواخت
پسر نواب عربی جانشین ، قائم مقام
پسر نوبخت فارسی بخت نو ، اقبال نو
پسر نوتاش فارسی همیشه ، دائم
پسر نوح عربی نام یكی از پیامبران
پسر نوذر اوستایی نام پسر منوچهر كه به دست فرامرز گرفتار و كشته شد
پسر نورالدین عربی نور دین ، روشناییدین
پسر نورالله عربی نور خدا ، روشنایی خدا
پسر نوربخش عربی ، فارسی نور دهنده ، نور پاش
پسر نوروز فارسی روز نو ، روز تازه
پسر نوری عربی منسوب به نور
پسر نوشزاد فارسی زادة شیرین ، از شادی آفریده شده
پسر نوشیروان فارسی مخفف انوشیروان ، روح و روان جاوید
پسر نوید فارسی بشارت ، مژدگانی ، خبر خوش
پسر نوین فارسی تازه ، جدید ، نو
پسر نیاز فارسی ضرورت ، احتیاج
پسر نیرو فارسی قدرت ، قوت ، توانایی
پسر نیك پهلوی خوب ، خوش ، زیبا
پسر نیكان پهلوی خوبان ، زیبایان
پسر نیكبن پهلوی خوب نژاد ، نیك نژاد
پسر نیكنام فارسی نامدار ، نامور ، نامی
پسر نیما فارسی خرد ، كوچك
پسر نیو فارسی پهلوان ، دلیر
پسر نیوزاد پهلوی زادة پهلوان
پسر وَهرِز فارسی نام یكی از شاهزادگان ایران كه در خدمت انوشیروان بود
پسر وائق عربی مورد اعتماد
پسر واحد عربی یك ، یكتا ، یكی
پسر وارسته فارسی آزاد ، رها - رهایی یافته - آسوده ، بن قید
پسر واسع عربی گشایش دهنده
پسر واصف عربی تعریف كننده ، ستاینده
پسر واصل عربی وصل شده ، رسنده
پسر وافی عربی وفا كننده به عهد و پیمان - تمام و كامل
پسر والا عربی بالا ، بلند ، بلند مرتبه
پسر واهب عربی بخشنده ، عطا كننده
پسر وثوق عربی اعتماد ، اطمینان
پسر وحدت عربی یكی بودن ، یگانه بودن
پسر وحید عربی تنها ، یگانه ، یكتا
پسر وخشور پهلوی پیامبر ، پیغنبر (این نام فقط به زرتشت اطلاق می شود)
پسر ودود عربی بسیار مهربان ، دوستار
پسر وشمگیر فارسی صید كننده وشم ؛ (وشم نام پرنده ای است شبیه به تیهو ولی از تیهو كوچكتر
پسر وصال عربی پیوستن ، بهم رسیدن
پسر وفا عربی بجا آوردن عهد و پیمان
پسر وقار عربی بردباری ، بزرگواری ، سنگینی
پسر ولی عربی دوستدار ، یار ، مدد كار ، یاری دهنده
پسر ولی الله عربی دوستدار خدا
پسر ولید عربی مولود ، كودك ، نوزاد
پسر ونداد پهلوی خواهش ، خواسته ، امید ، آرزو
پسر وهاب عربی بسیار بخشنده (یكی از نامهای خداوند)
پسر وهاج عربی درخشنده ، فروزنده
پسر ویژن فارسی نام یكی از ستاره شناسان قرن چهارم هجری و معاصر عضدالدوله دیلمی
پسر ویشتاسب فارسی دارنده اسبهای بسیار (نام فرمانده نظامی داریوش سوم)
پسر ویكتور لاتین غالب ، پیروز ، فاتح
پسر ویگن ارمنی جهش
پسر هابیل عربی نفس ، بخار (نام دومین پسر حضرت آدم كه دلالت بر كوتاهی عمر هابیل است
پسر هاتف عربی آواز دهنده ای كه صدایش شنیده شود ولی خودش دیده نشود
پسر هادی عربی راهنما ، رهبر ، پیشوا
پسر هاران عربی زمینی كه دور آن را آب فراگرفته باشد ، جزیره (نام پدر ساره عموی ابراهیم پیامبر)
پسر هارون عربی قاصد ، پیك (نام برادر حضرت موسی)
پسر هاشم عربی خرد كننده ، كسی كه نان را در كاسه خرد كند و تربت درست كند (لقب جد پیامبر)
پسر هامان فارسی نام وزیر فرعون - نام وزیر خشایار شاه
پسر هامر فارسی ابر باران آور
پسر هامرز پهلوی امر به برخاستن ، برخیز
پسر هامون فارسی دشت ، صحرا (نام دریاچه ای در سیستان)
پسر هامی فارسی سرگشته ، حیران ، سرگردان
پسر هانی پهلوی امر به نشستن ، بنشین
پسر هدایت عربی راهنمایی كردن
پسر هدی عربی راستی ، رستگاری ، راهنمایی ، راه راست
پسر هرمز فارسی نام یكی از سرداران ایرانی كه با خالد بن ولید جنگید و در كاظمیه كشته شد
پسر هرمزان فارسی نام هفتمین پادشاه اشكانی
پسر هژیر فارسی زیرك ، هوشیار ، پسندیده ، هیكو
پسر هشام عربی بخشش ، سخاوت ، جوانمردی
پسر هشیار فارسی هوشیار ؛ باهوش ، زرنگ ، هوشمند
پسر همام عربی مرد بزرگ و بخشنده و دلیر ، شیر درنده
پسر همایون فارسی فرخ ، فرخنده ، مبارك ، خجسته
پسر همت عربی قصد ، اراده ، عزم قوی
پسر هوتن پهلوی قوی هیكل ، نیرومند
پسر هود فارسی آتشگیره - توبه كننده
پسر هورتاش فارسی همچون خورشید ، زیبا
پسر هورخش فارسی آفتاب درخشان ، خورشید درخشان
پسر هورداد فارسی خورشید بخشنده
پسر هورشید فارسی خورشید ، آفتاب
پسر هورمند فارسی دارنده خورشید
پسر هوسب عربی دارنده اسبهای خوب (نام فرمانده ارشد داریوش اول)
پسر هوشمند فارسی با هوش ، زرنگ ، هوشیار
پسر هوشنگ اوستایی سازنده خانه های خوب - هوشمند ، باهوش ، هوشیار
پسر هوشیار اوستایی باهوش ، دارنده هوش زیاد
پسر هومان اوستایی از پهلوانان تورانی شاهنامه و برادر پیران ویسه
پسر هومن اوستایی نیك منش ، نیك كردار
پسر هونام فارسی نیك نام
پسر هویدا اوستایی پیدا ، آشكار ، واضح ، روشن
پسر هیتاسب اوستایی دارنده اسب بسته شده
پسر هیراد فارسی خود را به مردم تازه روی و خوشحال وانمودن
پسر هیربُد فارسی خادم ، خدمتگذار آتشكده
پسر هیرمند فارسی مركب از هیر به معنای آتش + مند به معنای صاحب و دارا ، جمعا به معنای آتش پرست (نام رودی است در سیستان)
پسر یارا فارسی توان ، نیرو ، جرأت
پسر یارمند فارسی یاری دهنده ، یاریگر ، مددگار
پسر یازان فارسی دست انداختن به چیزی ، آهنگ كردن - بالیدن ، نموكردن - پیمودن
پسر یاسان فارسی لایق ، سزاوار
پسر یاسر عربی سهل ، آسان - طرف چپ - كسی كه شتر می كشد و گوشت آن را تكه تكه می كند
پسر یاشار تركی دارای عمر طولانی
پسر یاور عربی یاری دهنده ، مددكار
پسر یحیی عربی زنده كننده (نام پیامبری است)
پسر یدالله عربی دست خدا
پسر یزدان فارسی ایزد ، خدا ، آفریدگار
پسر یزدگرد فارسی نام چند تن از پادشاهان ساسانی
پسر یعقوب عربی كبك نر (نام پدر حضرت یوسف)
پسر یغما فارسی غارت ، چپاول ، تاراج
پسر یقین عربی ایمان قلبی
پسر یكتا فارسی یگانه ، تنها ، بی مانند ، بی نظیر
پسر یگانه فارسی یگانه ، تنها ، بی مانند ، بی نظیر
پسر یوسف عربی محزون و ناله كننده
پسر یوشیج مازندرانی نام روستایی در استان مازندران و از بخشهای شهرستان نور و زادگاه علی اسفندیار (نیما یوشیج)
پسر یونس عبری كبوتر
دختر آبان فارسی نگهبان آب
دختر آبان دخت فارسی نگهبان آب + دختر ؛ دختر نگهبان آب (نام همسر داریوش سوم)
دختر آبرنگ فارسی به رنگ آب ، آبی
دختر آبگینه پهلوی شیشه ، بلور ، آینه ، شیشه شراب
دختر آبنوش یونانی مأخوذ از «آبنس» یونانی ؛ چوبی سیاه رنگ ، سخت ، سنگین و گرانبها از درختی به همین نام - كنایه از شب نیلگون ، به رنگ آب
دختر آبی فارسی نیلگون ، به رنگ آب
دختر آتاش تركی آدبه به معنی نام و تاش به معنای هم ؛ هم نام ، هم اسم
دختر آتش پاره فارسی پاره ای از آتش ، تكه ای از آتش
دختر آتش فام فارسی به رنگ آتش
دختر آتنا عربی ببخش ، عطا كن
دختر آتوسا فارسی زیردست ، مانند زیردستان (نام دختر كوروش و همسر داریوش اول)
دختر آتون پهلوی زنی را گویند كه دختران را آموزش دوختن و نوشتن و نگاریدن دهد
دختر آتیه (آتی) عربی آینده
دختر آدَخ تركی خوب ، نیكو ، مبارك
دختر آدینه فارسی خمعه ؛ ایرانیان آن را «شش شنبه» می نامیدندو بعد از استیلای اسلام اعراب «شش شنبه» را «یوم الزینة» «روز زینت» نامیدند و در زبان پارسی از ریشة «آذین» كه به معنی «زینت» است ، به مرور زمان نام آدینه درست شده است
دختر آذر پهلوی آتش (ماه نهم سال شمسی)
دختر آذرافروز پهلوی آتش افروزنده
دختر آذرسا پهلوی آتش گونه ، مانند آتش
دختر آذرك پهلوی آتش كوچك (نام دختر یزدگرد سوم ساسانی)
دختر آذرگل پهلوی آتش گل (نام گلی است به رنگ سرخ شبیه به شقایق)
دختر آذرمهر پهلوی عشق آتشین ، دوست داشتن واقعی (نام اولین آتشكده از هفت آتشكده بزرگ ایرانییان باستان)
دختر آذرمیدخت پهلوی دختر همیشه جوان (نام دختر خسرو پرویز پادشاه ساسانی)
دختر آذرنگ پهلوی به رنگ آتش - درد ، رنج - روشنی و روشنایی
دختر آذرنوش پهلوی آتش جاوید (نام سومین آتشكده از هفت آتشكده ایران باستان ، واقع در بلخ كه زرتشت در آنجا به دست تورانیان كشته شد)
دختر آذین فارسی زیور ، زیبژنت ، آرایش
دختر آذین دخت فارسی زینت + دختر ، دختر زینت داده شده
دختر آذینه گل فارسی گل زینت شده
دختر آرا پهلوی آراستن ، آرایش
دختر آراسته (آرسته) اوستایی باشكوه ، آرایش شده ، مرتب ، منظم
دختر آرام فارسی آرامش ، سكون
دختر آرام دخت فارسی دختر آرام
دختر آرامش فارسی آسایش ، راحتی
دختر آرامه فارسی دختر آرام ، دختر متین
دختر آرایه فارسی آرایش ، خودنمایی
دختر آرتا اوستایی راست گفتار ، درست كردار
دختر آرجنا اوستایی آرژنا ، ارجمند ، آسایش
دختر آرزو اوستایی چشمداشت ، امید - خواهش ، كام مراد ، آرمان
دختر آرژنا اوستایی (رجوع كنید به) آرجنا
دختر آرمیتا اوستایی پارسا ، پاك ، فروتن
دختر آرمینا اوستایی چیزی مانند نمك كه بیشتر سفید گران به كار می برند
دختر آزاد فارسی رها ، كسی كه در بند نیست
دختر آزاده فارسی زن دلیر و بی باك ، زن شاد و مسرور (نام مادر گشتاسب)
دختر آزرم فارسی شرم ، حیا - نرمی ، شفقت - بزرگی ، شرف ، عزت
دختر آزرمیدخت فارسی دختر با شرم و حیا
دختر آزما فارسی آزمایش كننده
دختر آزموده فارسی امتحان شده ، آزمایش كننده
دختر آزیتا فارسی آزاده ، زیبا تن
دختر آسا پهلوی مانند ، شبیه - آسودن ، آسایش یافتن
دختر آسان پهلوی سهل ، كاری كه انجام آن دشوار باشد
دختر آسانا فارسی دختر زیبا روی
دختر آسمانه فارسی سقف ، سقف خانه
دختر آسوده فارسی آرمیده ، در حال راحتی - تسكین یافته
دختر آسیه عربی زن اندوهگین - عمود و ستون (نام همسر فرعون)
دختر آشكاره فارسی آشكار ، آشكارا ، پدیدار ، پیدا ، نمایان
دختر آصفه عربی خانم دانا ، خانم با تدبیر
دختر آفاق عربی جمع افق ؛ كناره ها ، كرانه های آسمان
دختر آفت فارسی آسیب ، بلا ، زیان
دختر آفتاب فارسی نور خورشید ، گرمی و روشنایی
دختر آفرودیت یونانی رب النوع زیبایی در یونان باستان
دختر آفرین اوستایی شادباش ، تحسین - كلمه ای كه در مقابل كار خوبی كه كسی انجام داده به او می گویند
دختر آق گل تركی ، فارسی گل سفید
دختر آگرین كردی آتشین
دختر آلا فارسی سرخ كم رنگ ، پشت گلی
دختر آلاله فارسی لاله سرخ ، شقایق
دختر آلتُن تركی زر ، طلا ، زرسرخ
دختر آلما تركمنی سیب
دختر آلیس فرانسوی دلیری كه از چیزی نهراسد
دختر آمستریدا فارسی نام دختر اردشیر دوم
دختر آمنه عربی توده هیزم ، پشته هیزم - دور از گزند ، درامان (نام مادر پیامبر اكرم)
دختر آمنه بیگم عربی ، تركی پشته هیزم + خانم - خانم درامان
دختر آمنه خاتون عربی ، تركی پشته هیزم + خانم - خانم درامان
دختر آموده فارسی لعل ، مروارید
دختر آنا تركی مادر
دختر آناشید پهلوی سروده ها
دختر آناگل تركمنی جمعه + گل ، گل جمعه ، گل آدینه
دختر آناهیتا اوستایی پاك ، بی آلایش ، به دور از آلودگی
دختر آناهید فارسی (رجوع كنید به) آناهیتا
دختر آندریا فارسی زیبا روی (همسر داریوش دوم)نغمه ، صدا ، آهنگ
دختر آنژلا اسپانیایی فرشته خوی ، نیكو رفتار
دختر آنوشا فارسی نغمه ، صدا ، آهنگ
دختر آنیتا اوستایی آراستگی ، مهربانی ، خوشرویی
دختر آنیما اوستایی بی نیاز ، خود خواسته
دختر آنین فارسی خم كوچك سفالی كه دوغ در آن میریزند و تكان می دهند تا كره از آن حاصل شود
دختر آوا فارسی آواز ، آهنگ ، صدا
دختر آوازه فارسی شهرت نیك
دختر آوان تركمنی نرم و هموار
دختر آونگ فارسی آوند ، كوزه آب ، ظرف شراب ، هر چیز آویخته و آویزان
دختر آوید فارسی یكتایی
دختر آویزه فارسی گوشواره
دختر آویژه فارسی ویژه ، خاص ، دلبر ، معشوق - یار ، دوست نزدیك
دختر آویشن فارسی پونه صحرایی ، نوعی گیاه دارویی
دختر آهنگ فارسی آواز ، لحن ، نوا - قصد ، عزم ، اراده
دختر آهو اوستایی تند ، چابك
دختر آی پری تركی ماه پری ، خانمی كه از زیبایی چمن ماه و پری است
دختر آی تك تركی ماه تنها
دختر آی جمال تركی ، عربی ماه زیبا ، خوبرو ، زیباچهره
دختر آی سودا تركی ماه در آب
دختر آی سونا تركی نمونه زیبایی
دختر آی فر تركی ، فارسی ماه باشكوه
دختر آی گُزَل تركی ماه زیبا
دختر آیدا تركی درون ماه ، كنایه از خانم زیبا روی
دختر آیدار تركی خوش صدا ، خوش آواز
دختر آیدین تركی مانند ماه ، روشن ، آشكار ، واضح
دختر آیسان تركی آی + سان ، ماه مانند
دختر آیگُن تركی مانند ماه
دختر آیلر تركی ماه ها ، كنایه از خانمی كه بسیار زیبا روی است
دختر آیلین ارمنی هاله ، دور ماه
دختر آینا تركی آینه
دختر آیناز تركی ماه ناز ، زیباروی
دختر آینه پهلوی آیینه
دختر آینه گل پهلوی ، فارسی گل باز شده ، كنایه از خانم زیبا روی
دختر آیه عربی نشان ، علامت ، اثر
دختر اَرنا فارسی نام درختی است در جنگلهای ایران
دختر اَروانه كردی نام گلی كوهی است كه آن را خیری صحرایی گویندزیرا اگر كمی از آن را بخور كنند ، هر بوی بدی كه در جایی باشد برطرف می كند
دختر اَسما عربی جمع اسم ؛ نامها ، صفتها (نام همسر امام دوم شیعیان كه ایشان را با تحریك معاویه با سم به شهادت رساند)
دختر اَفرَند فارسی شكوه ، زیبایی - حشمت و جلال - برق شمشیر
دختر اَفرا فارسی كلمه تحسین به معنی آفرین ، مرحبا (درختی مانند چنار كه بلندی آن به بیست متر می رسد و چوب آن در نجاری بكار می رود)
دختر اَفرنگ فارسی اورنگ ، زیبایی ، با فر و شكوه ، تخت پادشاهی
دختر اَلحان عربی آهنگها ، نوا ها ، آوازها
دختر اُدمانه عربی آهوی سپید ماده
دختر اُلفت عربی انس ، دوستی ، همدمی
دختر اِرَم فارسی بهشت ، بوستان (نام باغی یا شهری مه شداد پسر عاد بنا كرد)
دختر اِلنا عبری مخفف الناتان ؛ كسی كه خداوند او را عطا فرموده
دختر اِما انگلیسی فعال ، جدی
دختر ابتسام عربی لبخند زدن ، نرم خندیدن ، شكر خند
دختر اجلاله عربی بزرگ داشتن ، بزرگ قدر گردانیدن
دختر احترام عربی حرمت داشتن ، گرامی داشتن
دختر احترام السادات عربی حرمت داشتن بزرگان
دختر احیاء عربی زنده كردن - شب زنده داری كردن ، شب را به عبادت گذراندن
دختر اختر فارسی ستاره ، كوكب - بخت و اقبال
دختر اخترالسادات فارسی ، عربی ستارة بزرگان
دختر اخلاص عربی پاك و خالص كردن - خلوص نیت و عقیدة پاك داشتن ، دوستی خالص داشتن
دختر ادنا اوستایی دین
دختر ارزنده فارسی با ارزش ، شایسته ، سزاوار
دختر ارشنوس فارسی ملكه اشكانی ارمنستان در عهد باستان
دختر ارشیه فارسی درستكار
دختر ارغنون یونانی نوعی ساز شبیه پیانو ، در زبان فرانسه ارگ گویند
دختر ارغوان فارسی درختی زینتی با گلهای رنگارنگ
دختر اركیا پهلوی جوی آب
دختر اركیده فارسی نوعی گیاه زینتی
دختر ارمغان تركی ، غزی هدیه ، تحفه ، ره‌آورد
دختر ارنواز اوستایی مركب از (ارنه)ی اوستاییبه معنای سزاوار و خوب و (واز)به معنی ؛ واژه ، سخن ، جمعا به معنای نیكو سخن و آن كه سخنش رحمت میآورد (نام خواهر جمشید شاه كه با ضحاك ازدواج كرد)
دختر ارنیكا فارسی نوعی گیاه با خواص درمانی
دختر اروین فارسی امتحان ، آزامیش ، تجربه
دختر ازل عربی زمان بی آغاز ، همیشگی
دختر استاتیر عبری خانم ، آشوبگر ، خانم طناز (نام همسر داریوش سوم)
دختر استوره سانسكریت داستان
دختر استیره كردی ستاره ها
دختر اسری عربی راه رفتن در شب (نام سوره ای در قرآن)
دختر اشرف عربی بلندتر ، شریف تر
دختر اشرف السادات عربی شریف تر + بزرگان ، شریفترین بزرگان ، بزرگان شریف
دختر اصیلا عربی نجیب و صاحب اصل و نسب
دختر اطلس عربی پارچة ابریشمی ، لباس ابریشمین ، دیبا ، پرنیان
دختر اطهر عربی پاك تر ، پاكیزه تر
دختر اظهر عربی روشن تر ، آشكارتر
دختر اعطیه عربی جمع عطا ؛ بخشش ها ؛ دهش ها
دختر اعظم عربی بزرگتر ، بزرگوارتر
دختر اعظم السادات عربی بزرگتر + بزرگان ، بزرگ بزرگان
دختر افتخار عربی فخر كردن ، نازیدن - سرافرازی
دختر افتخار السادات عربی سرافرازی + بزرگان ؛ سرافراز بزرگان ، افتخار بزرگان
دختر افتخار الملوك عربی سرافرازی + پادشاهان ؛ سرافراز پادشاهان ، افتخار پادشاهان
دختر افخم عربی + بزرگوار تر ، گرانمایه تر
دختر افخم عربی بزرگوارتر + بزرگان ؛ بزرگوارترین بزرگان
دختر افروز فارسی روشن كننده ، نور دهنده - سوزاننده
دختر افروشه فارسی لوزینه ، نوعی نان شیرینی ، باقلوا
دختر افسانه فارسی قصه ، داستان ، حكایت ، سرگذشت
دختر افسر اوستایی تاج ، دیهیم ، كلاه پادشاهی
دختر افسون پهلوی سحر و جادو - حیله و تزویر
دختر افشانه فارسی افشاننده ، پراكنده كننده ، نثار كننده
دختر افشنگ فارسی شبنم ، قطره آب یا باران كه بر رخسار گل نشیند
دختر افضل عربی فاضل تر ، برتر
دختر افق فارسی كرانه ، ناحیه ، كرانه آسمان
دختر اقباله عربی خانم با بخت و طالع
دختر اقدس عربی مقدس تر ، پاك تر ، پاكیزه تر
دختر اقدس السادات عربی مقدس تر + بزرگان ؛ پاكترین بزرگان
دختر اقلیما عبری نام دختر حضرت آدم علیه السلام
دختر اكرم عربی گرامی تر ، بزرگ تر
دختر اكرم السادات عربی گرامی تر + بزرگان ؛ گرامی ترین بزرگان
دختر التفات عربی بسوی كسی نگریستن ، توجه داشتن به كسی
دختر الماس پهلوی مأخوذ از كلمه «آدامس» یونانی ؛ یكی از سنگهای كانی قیمتی
دختر المیرا تركی قبیله بزرگ
دختر الناز تركی قبیله ناز ؛ كنایه ازخانمی كه بسیار ناز دارد
دختر الهام عربی در دل افكندن ، تلقین كردن
دختر الهه عربی خدا ، ایزد ، رب النوع ، معبود
دختر الهه السادات عربی ایزد + بزرگان ، خدای بزرگان
دختر الهه ناز عربی ، فارسی ایزد ناز وزیبایی ، خدای ناز
دختر الیزا فرانسوی با وفا ، وفادار - مومن ، دیندار
دختر الیزابت عبری قول یا وعده خدا
دختر الیزه عبری مخفف الیزابت (رجوع كنید به) الیزابت
دختر الیكا پهلوی نام روستایی در مازندران
دختر امّ البنین عربی مادر پسران (نام مادر گرامی امام هشتم شیعیان)
دختر امّ الحسن عربی مادر + جمیل ؛ مادر نیكو ، مادر زیبا
دختر امّ الفضل عربی مادر + بخشش ؛ مادر نیكویی ، مادر بخشش
دختر امّ حبیبه عربی مادر + محبوب ؛ مادر محبوب (نام یكی از همسران پیامبر اسلام و دختر ابوسفیان)
دختر امّ حكیم عربی مادر + دانش ؛ مادر علم ، مادرحلم ، مادر دانش
دختر امّ سلمه عربی فاتحه ، دنیا (نام یكی از همسران پیامبر اسلام)
دختر امّ كلثوم عربی مادر + فربه ؛ مادر فربه ، مادر چاق (نام یكی از دختران پیامبر اسلام)
دختر امّ لیلا عربی مادر شب (نام یكی از همسران امام سوم شیعیان)
دختر امّالفخر عربی مادر + مباهات ؛ مادر فخر
دختر امیده فارسی چشمداشت ، آرزو
دختر امینه عربی امانت دار ، درستكار (نام دختر امام سوم شیعیان)
دختر انسیه عربی انس گرفته ، خوگرفته
دختر انوار عربی نورها ، روشنایی ها
دختر انوش (انوشا) اوستایی جاویدان (نام دختر مهرداد ششم)
دختر انوشه اوستایی (رجوع كنید به) انوش
دختر انیسه (انیس) عربی انس گیرنده ، یار ، همدم
دختر اوژن پهلوی انداختن ، افكندن
دختر اوشینا اوستایی با خرد ، هوشیار ، بااندیشه
دختر ایده فرانسوی فكر ، عقیده ، رأی ، تصور
دختر ایران اوستایی در اوستا ، ایرین= سرزمین ایرینه ها ، نامی كه تیره های آریایی نیاكان ایرانیان پس از كوچ به این سرزمین بر خود نهادند و در پهلوی «اِران» و در فارسی «ایران» گفته می شود
دختر ایران دخت اوستایی دختر ایران
دختر ایران فر اوستایی ایران با شكوه
دختر ایما سانسكریت اكنون ، این دم ، حالا
دختر ایمانه عربی گرویدن ، عقیده داشتن ، مومن بودن
دختر اییتا اوستایی برف
دختر بَشم فارسی شبنم ، ریزه های برف
دختر بُشری (بشرا) عربی مژده ، بشارت
دختر بِهوَش فارسی بهترین + مانند ، بهترین شبیه
دختر بادامه فارسی پیله ابریشم - نوعی از پارچه نفیس
دختر بادان فارسی مخفف آبادان ؛ پاداش و جزای نیك ، آباد ، ضد ویران (یكی از سرداران خسرو پرویز
دختر باده فارسی شراب ، می
دختر بادیه فارسی صحرا ، هامون ، بیابان
دختر باران فارسی قطره های آبی كه بر اثر تبخیر از ابر بر روی زمین می ریزد
دختر بارهنگ فارسی نام گیاهی است دارویی با دانه های قرمز رنگ كه ضماد آن بر روی ورم چشم مفید است
دختر باشنگ فارسی خوشه انگور كه از تاك آویزان باشد ، خوشه انگور كه بر تاك خشك شده باشد
دختر بامداد فارسی صبح ، سپیده دم
دختر بانو فارسی خاتون ، خانم (لقب آناهیتا الهه نگهبان آب)
دختر باهره عربی آشكار ، روشن ، درخشان
دختر بتول عربی پارسا ، پاكدامن (لقب حضرت مریم و فاطمه زهرا دختر پیامبر اسلام)
دختر بحریه عربی خانم بحر پیما ، خانم دریا نورد (لقب «اسماء» همسر جعفربی ابی طالب كه به فرمان پیامبر اسلام همراه شوهرش عازم حبشه شد «اسماء» بعد از اینكه با كشتی به حبشه رسید او را «بحریه» نامیدند)
دختر بخته گل پهلوی اقبال + گل ؛ گل بخت ، گل اقبال
دختر بخشا فارسی بخشاینده ، بخشنده
دختر بدر عربی ماه تمام ، ماه شب چهارده
دختر بدر الزمان عربی ماه شب چهارده + زمان ؛ آنكه از باب زیبایی ، ماه روزگار خویش است
دختر بدرالسادات عربی ماه شب چهارده + بزرگان ؛ آنكه از باب خوبی وزیبایی ماه بزرگان است
دختر بدرالملوك عربی ماه شب چهارده + پادشاهان ؛ آنكه از باب خوبی همچمون ماه پادشاهان است
دختر بدره عربی كیسه زر ، كیسه پول
دختر بدری عربی منسوب به بدر ، زیباروی ، مانند ماه شب چهارده
دختر بدیعه (بدیع) عربی تازه ، نو - شگفت
دختر بدیل عربی عوض ، جانشین
دختر برلیان فرانسوی الماس تراشیده شده از تمام جهات به منظور زیبایی و تلالو بیشتر و عرضه به بازار
دختر بسّامه عربی بسیار تبسم كننده ، خنده رو
دختر بستان فارسی بوستان ، گلستان ، گلزار ، باغ
دختر بسمه عربی زن خنده رو
دختر بشارت عربی مژده ، خبرخوش
دختر بشیره عربی بشارت دهنده
دختر بصیرت عربی بینش ، نینایی ، دانایی - زیركی
دختر بلبل فارسی عند لیب ، هزاردستان ، پرنده خوش آواز
دختر بلقیس عربی نام ملكه كشور سبا كه شهرت زیبایی او معروف بود
دختر بلور فارسی نوعی شیشه شفاف و سفید
دختر بنفشه فارسی گلی است بهاری كه دارای گلهای كبود و معطر است
دختر بوژان كردی رشد كرده ، رشید
دختر بوژنه فارسی شكوفه ، غنچه
دختر بویان كردی خوشبو ، خوش عطر
دختر به آفرین اوستایی بهتر ستوده شده (نام خواهر اسفندیار پسر گشتاسب كه او را ارجاسب اسیر كرد)
دختر بهار سانسكریت جمال ، زیبایی - بتخانه و آتشكده (نام یكی از فضول چهارگانه سال)
دختر بهارك فارسی بهار كوچك
دختر بهاره فارسی منسوب به بهار ، بهاری
دختر بهانه پهلوی عذر و پوزش - دستاویز - عذر بیجا - ایراد و بازخواست
دختر بهبود فارسی به بودن ، خوب وبدن ، تندرستی
دختر بهجت عربی شادمانی ، سرور ، خرمی ، شادابی - خوبی و تازگی
دختر بهجت الزمان عربی ، فارسی زیبایی + زمان ؛ آنكه زیبای زمان خویش است
دختر بهدخت فارسی دختر خوب ، دختر خوشرو
دختر بهدیس فارسی خوب + مانند ، كنایه از خوش رنگ ، خوشكل
دختر بهرامه فارسی جامه سبز - ابریشم - بیدمشك
دختر بهرخ فارسی خوب رخ ، خوب چهره ، خوب رخسار
دختر بهرو فارسی خوب رو ، خوش رو ، خوش سیما
دختر بهروزه فارسی نام بلور كبود صاف كم قیمت و خوش رنگ را گویند
دختر بهشاد فارسی شاد و خوش
دختر بهشته فارسی خانم خوش صورت و خوبرو
دختر بهشید فارسی ، پهلوی خوب + نور ؛ فروغ و روشنایی خوش
دختر بهناز فارسی خوش ناز
دختر بهنانه عربی خانم خوش بوی و خوش نفس ، خانم نرم گفتار و خوش كردار - حانم سبك روی خندان
دختر بهنوش فارسی خوب + گوارا و شیرین ، بهترین عسل ، بهترین شهد
دختر بهیّه عربی نیكو ، زیبا - روشن ، تابان
دختر بهین فارسی بهترین ، نیكوترین
دختر بی بی تركی خاتون ، كدبانو - مادر بزرگ
دختر بی بی بتول تركی ، عربی خاتون + پارسا ؛ خانم پاكیزه
دختر بی بی بیگم تركی خاتون + خانم ؛ خانم خانمها
دختر بی بی تاج تركی ، عربی خاتون + كلاه جواهر نشان پادشاه ؛ خانمی كه از باب زیبایی مانند تاج پادشاه است
دختر بی بی جان تركی ، فارسی خاتون + عزیز ، خانم جان
دختر بی بی زهرا تركی ، عربی خاتون + درخشان ؛ خانم درخشنده روی
دختر بی بی زهره تركی ، فارسی خاتون + شجاع ؛ خانم نترس
دختر بی بی صدیقه تركی ، عربی خاتون + بسیار راستگو ، خانم صادق
دختر بی بی طاهره تركی ، عربی خاتون + پاكیزه ، خانم پاك
دختر بی بی ماه تركی ، فارسی خاتون + ماه ، خانمی كه از نظر زیبایی مانند ناه است
دختر بی بی مرضیه تركی ، عربی خاتون + پسندیده ، خانم پسندیده
دختر بی بی معصومه تركی ، عربی خاتون + بی گناه ، خانم پاكیزه
دختر بی تك فارسی بی همتا ، بی مانند
دختر بی نظیر عربی بی همتا
دختر بیتا فارسی یگانه ، بی همتا ، یكتا ، بی مانند
دختر بیدخت فارسی نام زنی كه هاروت و ماروت فریفته او شدند - نام دیگر سیاره زهره
دختر بیگا تركمنی فرزانه ، عاقل
دختر بیگم تركی خانم ، خاتون ، بی بی
دختر بینا فارسی آگاه ، بصیر
دختر پَرَك فارسی پر كوچك ، هر یك از اجزای گل كه مجموع آن گل را تشكیل می دهد (نام دیگر ستاره سهیل)
دختر پَرژه كردی قطره آ0ب یا مایعی كه پرتاب شود
دختر پَرستُك فارسی پرستو ، چلچله
دختر پَرناز فارسی پر + ناز ؛ كنایه از خانم زیبا و ناز و لطیف
دختر پُرناز فارسی پر كرشمه ، سر شار از ناز
دختر پارمیدا فارسی نام دختر بردیای هخامنشی
دختر پارینا تركمنی پونه
دختر پاشنگ اوستایی نگهبان خانه ، نگهبان میهن
دختر پاك دخت فارسی دختر پاك
دختر پاگان كردی پاك ها
دختر پالیز فارسی باغ ، بوستان
دختر پامچال فارسی نوعی گیاه گلدار كه در نواحی معتدله اروپا و آسیا می روید
دختر پانا اوستایی پناه دهنده
دختر پانته آ اوستایی همسر آبراداتس كه مادها او را به كوروش هدیه كردند اما نپذیرفت
دختر پانی هندی آب
دختر پانیذ فارسی پانید ، قند سفید ، شكر ، شیره نیشكر - نوعی حلوای هندی
دختر پایا پهلوی پار ؛ سال گذشته ، پار سال
دختر پرتو فارسی فروغ ، روشنی ، شعاع
دختر پرخیده فارسی ایما ، اشاره
دختر پردا فارسی فارسی شده فردا
دختر پردوش فارسی پرندوش ؛ پری شب ، شب گذشته
دختر پردیس اوستایی مأخوذ از فردوس ، بهشت
دختر پرستو فارسی (رجوع كنید به) پرستك
دختر پرسته فارسی پرستیده ، ستایش شده - زن خدمتكار
دختر پرشنگ فارسی جرقه ، شادی
دختر پرمون فارسی آرایش
دختر پرمه كردی صدای گریه
دختر پرندوش فارسی (رجوع كنید به) پردوش
دختر پرنسس فرانسوی خانم شاه - شاهزاده ، ملك زاده
دختر پرنوش فارسی پر + جاوید ؛ پر جاوید
دختر پرنیان فارسی پرنیا ؛ ابریشم ، حریر ، پارچه ابریشمی گلدار
دختر پروا فارسی ترس و بیم - صبر و قرار - میل و رغبت
دختر پروازه فارسی عیش و خرمی - آتشی كه پارسیان در شب عروسی بیفروزند و لباس عروس و داماد بهم بسته اطراف آن چرخش كنند
دختر پروانك فارسی سیاه گوش (نام جانوری است كه گویند پس مانده شیر را خورد
دختر پروانه فارسی نام حشره ای است با رنگهای متنوع كه در تابستان اطراف نور چراغ یا شمع می گردد و گاه به گرمای چراغ بسوزد
دختر پروشات فارسی شادمان (نام همسر داریوش دوم و دختر اردشیر اول معروف به دراز دست)
دختر پروین فارسی نام شش ستاره كوچك كه یك جا جمع شدهو به عربی «ثریا»گویند
دختر پروین دخت فارسی دختر پروین
دختر پری پهلوی موجود افسانه ای بصورت زنی بسیار زیبا كه مانند فرشتگان بال دارد و پرواز می كند ؛ در زبان فارسی هر زیبا روی خوش خلق خوش قامت را پری می گویند
دختر پری بانو پهلوی خانم زیبا
دختر پری چهر پهلوی خوبروی ، زیباروی
دختر پری چهره پهلوی پری روی ، زیبا صورت
دختر پری دخت پهلوی پری + دختر ؛ دختر زیبا
دختر پری رخ پهلوی پری روی ، زیبا رخسار
دختر پری رخسار پهلوی زیباروی ، زیبا رخسار
دختر پری زاد پهلوی زاده شده از زنی زیباروی
دختر پری سیما پهلوی پری رخسار ، زیبا صورت
دختر پری ناز پهلوی زیبا روی نازدار ، عشوه گر
دختر پری ور پهلوی خوبروی ، زیباروی
دختر پریا فارسی فرشتگان
دختر پریسا پهلوی مانند پری ، شبیه پری - پرستش كننده ، جویا
دختر پریماه پهلوی ماه زیبا
دختر پریوش فارسی پری وار ، مانند پری
دختر پژوا فارسی پروا ، بیم و هراس
دختر پسندیده فارسی نیك ، خوب ، نیكو - ستوده
دختر پگاه فارسی صبح زود ، اول بامداد
دختر پوپك فارسی هدهد ، شانه بسر - دختر بكر و دوشیزه
دختر پوران پهلوی پسران - جانشین - یادگار
دختر پوران دخت پهلوی پسران دختر (نام دختر خسرو پرویز ملكه ایران كه پس از كشته شدن پدرش به پادشاهی رسید كه مدت آن 18 ماه بود)
دختر پونه پهلوی نام گیاهی است از تیره نعناعیان كه نام دیگر آن نعناع است
دختر پیراسته پهلوی آرایش شده ، آراسته
دختر پیرایه پهلوی آرایش ، زینت ، زیور
دختر پیروزه پهلوی فیروزه (نام سنگی معدنی و گرانبها كه معدن مشهور آن در نیشابور است)
دختر پیمانه پهلوی جام شراب ، پیاله شراب (نام ظرف اندازه گیری مایعات)
دختر پیوند پهلوی وصلت ، زناشویی - اتحاد و دوستی - عهد و پیمان
دختر تابان (تابا) فارسی روشن ، درخشان - پیچیدن ، پیچ و تاب
دختر تابنده فارسی تابان ، درخشان
دختر تاج الملوك پهلوی ، فارسی تاج معرب تاگ در زبان پهلوی است ؛ كلاه جواهر نشان + پادشاهان ؛ آنكه از با ب خوبی و زیبایی چون تاج پادشاهان است
دختر تاج بی بی پهلوی ، عربی كلاه جواهر نشان + خاتون ؛ آنكه از باب خوبی و زیبایی چون تاج در بین بانوان است
دختر تاج ماه پهلوی ، عربی كلاه پادشاهی + ماه ؛ آنكه از باب خوبی و زیبایی چون تاج ماه می درخشد
دختر تاجیه (تاجی) پهلوی منسوب به تاج ؛ تاجدار (نام و عنوانی در پارسی دری)
دختر تارَك فارسی سر ، فرق - قله ، قسمت بالای چیزی
دختر تارا فارسی ستاره ، كوكب
دختر تازه گل فارسی گل شاداب
دختر تبسّم عربی لبخند زدن ، آهسته خندیدن - لبخند
دختر ترانه فارسی سرود ، نغمه - دو بیتی - ترو تازه - معشوق جوان
دختر ترسا فارسی ترسنده ، واهمه كننده - راهب مسیحی ، عیسوی مذهب
دختر ترمه فارسی پارچه نفیسی كه از كرك بافند ، لطیف ، نرم
دختر ترنّم فارسی زمزمه كردن به آواز خوش
دختر ترنگ فارسی تذرو ، كبك ، مرغ و خروس صحرایی
دختر تسنیم عربی پر كردن ظرف - بر آمدن بر چیزی (نام چشمه ای است در بهشت)
دختر تمنّا (تمنّی) عربی آرزو ، درخواست ، خواهش
دختر تنّاز فارسی نازنین ، با ناز و كرشمه
دختر تندیس فارسی مجسمه ، كالبد ، تمثال ، تصویر
دختر توتك (توتی) فارسی طوطی (نام پرنده ای تزیینی)
دختر توتیا فارسی نام سنگی است كه از آن سرمه می سازنند
دختر توران فارسی سرزمین تور (تور پسر بزرگ فریدون می باشد ، نام سرزمین تورانیان)مكان فعلی سرزمین توران در تركستان و قسمتی از خراسان بوده است كه فریدون به پسر خود داد
دختر توراندخت فارسی دختر توران ، دختر سرزمین تور (نام دختر خسرو پرویز)
دختر توژال كردی برف اندك
دختر توسكا فارسی نام درختی است جنگلی كه در ناحیه خزر می روید
دختر تهمینه فارسی نام دختر شاه سمنگان كه با رستم ازدواج كرد و سهراب پسر رستم از او بدنیا آورد
دختر تیام ؟ چشمهایم ، چشمها
دختر تیراژه فارسی قوس و قزح ، رنگین كمان
دختر تیما فارسی دشت ، بیابان ، صحرا
دختر تینا كردی گل و لای ، خزة كنار رودخانه
دختر تیوا (تیوای) ؟ بی پروایی ، بی باكی
دختر ثانی عربی مثل ، مانند - دوم ، دومین - جفت ، پیچیده - یكی از اقسام مروارید
دختر ثروت عربی دارایی ، توانگری ، مال ، مكنت
دختر ثریا عربی چهلچراغ ، چلچراغ ، چراغ چند شاخه كه از سقف اتاق آویزان كنند (نام ستاره پروین است كه آن را عقد ثریا هم می گویند زیرا مجموع چند ستاره است شبیه به گردن بند)
دختر ثمر عربی حاصل ، نتیجه ، نفع ، سود فایده
دختر ثمن عربی ارزش ، بها ، قیمت
دختر ثمیلا عربی سرمه كشیدن
دختر ثمینا عربی پزبها ، قیمتی ، ارزشمند
دختر ثمینه (ثمین) عربی باارزش ، گرانبها ، قیمتی ، پربها
دختر ثنا عربی مدح ، ستایش ، سپاس درود
دختر ثواب عربی جزا ، اجر ، پاداش ، مزد
دختر جام پهلوی پیاله ، ساغر ، گیلاس (نام ظرفی از طلا یا نقره یا بلور كه در آن آب یا شراب نوشند
دختر جان باجی فارسی ، تركی جان + خواهر ، خواهر جان
دختر جانانه فارسی منسوب به جان ، به معنی معشوق ، محبوب ، دلبر ، بسیار زیبا - دلخواه
دختر جاوید فارسی همیشه ، پاینده ، دائم ، ابدی
دختر جاهده عربی مونث جاهد ، جهدكننده ، ساعی ، تلاش كننده
دختر جریره فارسی نام دختر پیران ویسه كه همسر سیاوش شد
دختر جلوه فارسی آشكار كردن ، ظاهر ساختن - آشكار و پیدا
دختر جلیله عربی مونث جلیل ؛ بزرگ قدر ، بزرگ وار ، محترم
دختر جمیله عربی مونث جمیل ؛ خوب ، زیبا ، نیكو ، پسندیده
دختر جمیله السادات عربی زیبا + بزرگان ؛ زیبای بزرگان ، خوب بزرگان
دختر جنّت عربی فردوس ، بهشت
دختر جوانه فارسی تازه و جوان - جوانی
دختر جواهر عربی جمع جوهر ؛ گوهرها ، سنگهای قیمتی
دختر جهان بانو فارسی دنیا + خانم ؛ خانم دنیا
دختر جهان دخت فارسی دنیا + دختر ؛ دختر دنیا
دختر جهان ناز فارسی دنیا + كرشمه ؛ دنیای ناز
دختر جیران تركی آهو ، غزال
دختر چُگور فارسی نام نوعی ساز سیمی ساده كه بیشتر در میان تركمنان متداول است
دختر چُمان فارسی خرامان ، راه رفتن به ناز و زیبایی
دختر چامه فارسی شعر ، غزل ، نغمه ، سرود
دختر چشمك فارسی اشاره با گوشه چشم ، ایما و اشاره با پلك زدن
دختر چكامه پهلوی چگامه ؛ شعر ، قصیده ، نغمه ، غزل
دختر چكاوك پهلوی نام پرنده ای كوچك و خوش آواز شبیه به گنجشك - نام آهنگی از موسیقی ایران
دختر چكیده فارسی برگزیده از هر چیز - افشرده ، عصاره
دختر چلچله فارسی پرستو
دختر چلیپا فارسی صلیب ، كنایه از زلف معشوق
دختر چمان دخت فارسی دختر + خرامان ، دختری كه با ناز و زیبایی راه برود
دختر چمانه فارسی پیاله ، ساغر ، جام ، ظرفی كه با آن شراب نوشند
دختر چمن چهر فارسی كنایه از زیبارخی است كه چهره ای رنگین و با طراوت دارد
دختر چمن سا فارسی مانند چمن ، خوشراه و نرم رفتار
دختر چهرآذر فارسی صورت + آتش ؛ چهره گلگون
دختر چهرآرا فارسی ، پهلوی صورت + آراستن ؛ آراینده صورت
دختر چهرزاد فارسی چهره آزاد ، خوش سیما (نام دختر بهمن و مادر داراب در شاهنامه)
دختر چهره پهلوی چهر ، روی ، رخسار ، صورت
دختر چیستا سانسكریت دانش ، بینایی ، شناسایی ، اندیشه
دختر چیلان فارسی وسایلی كه از آهن می سازند مانند قفل كلید چاقو
دختر چیمن كردی چمن ، سبزه
دختر حُسُنه عربی كار نیك و پسندیده ، نیكویی
دختر حُسنا عربی خانم نیكو ، خانم خوبرو
دختر حِرمین عربی شریفه ، قابل احترام ، مابین دو حرم
دختر حاجیه عربی مونث حاجی ؛ خانمی كه در مكه مراسم حج بجا آورده است
دختر حالت عربی خصلت ، ذوق ، وجد و شور - وضع و حال و كیفیتی كه در آدمی بوجود آید
دختر حالیه عربی خانمی كه به زیور آراسته باشد
دختر حبیبه عربی معشوق ، محبوب
دختر حدیثه عربی تازه ، نو - سخن ، خبر
دختر حدیقه عربی باغ ، بوستانؤباغجه
دختر حسیبه عربی خانم والاگوهر ، خانم بزرگوار
دختر حشمت السادات عربی بزرگواری + بزرگان ، بزرگ بزرگان
دختر حشمت الملوك عربی شوكت + پادشاهی ؛ عظمت پادشاهان
دختر حشمت بانو عربی ، فارسی بزرگواری + خانم ؛ خانم بزرگوار
دختر حكمت عربی فرزانگی ، عدل - علم و دانش - حلم ، بردباری
دختر حكیمه عربی خانم فهیم ، خاتون فرزانه
دختر حلیه عربی زینت ، زیور ، پیرایه
دختر حمیده عربی خانم ستوده ، خاتون پسندیده
دختر حمیرا عربی خانم سپید روی ، خاتون سرخ موی (لقبی كه رسول اكرم عایشه را بدان خوانده بود)
دختر حنّانه عربی خانم بسیار ناله كننده از شدت مهر و محبت
دختر حنا عربی نام گیاهی است دارای برگ معروفی كه با آن سر و صورت را رنگ كنند
دختر حنیفه عربی خانم مسلمان ، خانم پاك دین
دختر حوّا عربی سرخ مایل به سیاهی ، خانم گندمگون (نام مادر آدمیان و همسر آدم)
دختر حور عربی سیه چشمان ، زنانی كه دارای چشمان سیاه هستند - زنان بسیار زیبای بهشتی
دختر حورا عربی مفرد حور ؛ (رجوع كنید به) حور
دختر حورالسادات عربی بانوان زیبا + بزرگان ؛ زیبای بزرگوار
دختر حوری عربی منسوب به حور (رجوع كنید به) حور
دختر حوری وش عربی مانند حور ؛ شیبه به حور ، به زیبایی حور
دختر حوریه عربی (رجوع كنید به) حور
دختر حیران عربی سرگشته ، حیران
دختر خاتون تركی خانم ، بانو ، بی بی ، كدبانو - زن بزرگ منش
دختر خاطره عربی اندیشه ، خیال - یاد بود ، یادگار
دختر خانم تركی (رجوع كنید به) خاتون
دختر خانم بالا تركی ، فارسی خانم كوچك
دختر خانم بزرگ تركی ، فارسی بانو + بزرگ ، خانم بزرگوار
دختر خانم بی بی تركی ، فارسی بانو + خاتون ؛ خانم خانمها
دختر خانم تاج تركی ، پهلوی بانو + كلاه پادشاهی ، كنایه از خانمی كه از فرط زیبایی تاج بر سر دارد
دختر خانم جان تركی ، فارسی بانو + عزیز ؛ خانم عزیز
دختر خانی فارسی حوض آب ، آب انبار ، بركه ، گودالی كه آب چشمه در آن جمع شود
دختر خاور فارسی مشرق ، جای برآمدن آفتاب
دختر خاوردخت فارسی مشرق + دختر ؛ دختر مشرق زمین
دختر خجسته فارسی مبارك ، خوب ، خوش ، مسعود ، باسعادت
دختر خدیجه عربی نام زنی كه پیش از مدت معین زاییده باشد (نام همسر اول پیامبر)
دختر خدیجه السادات عربی خدیجه + بزرگان ؛ خدیجه بزرگان
دختر خدیجه بیگم عربی خدیجه + خانم ؛ خدیجه خانم
دختر خرّم دخت فارسی شاد + دختر ؛ دختر شاد و خندان
دختر خرداد اوستایی راستی و برتری (نام فرشته ای است كه موكل است بر آبها و درختان - نام سومین ماه از فصل بهار)
دختر خرمن فارسی تودة هر چیزی مانند خرمن گندم - خرمن ماه
دختر خشنود فارسی راضی ، خوشحال ، خرسند
دختر خطیبه عربی سخنران ، بانوی خطبه خوان
دختر خلعت عربی هدیه ، جایزه ، پاداش (نام لباسی كه پادشاهان و امرا به زیر دستان خود هدیه می كنند)
دختر خندان فارسی تبسم كننده ، خنده كننده - خوشحال ، شادان
دختر خندانك فارسی خنده روی كوچك
دختر خندانه فارسی دختر خنده رو ، دختر خوشحال
دختر خوب رخ فارسی نیكو رخسار ، زیبا رخسار
دختر خوب روی فارسی نیكو روی ، زیبا روی
دختر خورشید فارسی شمس ، آفتاب
دختر خوش خرام فارسی آنكه با ناز و خرام راه برود ، خوش رفتار
دختر خوش خو فارسی خوش اخلاق ، خوش رفتار
دختر خوشاب فارسی سیراب ، آبدار ، ترو تازه ، خوش آب
دختر خوشدل فارسی با نشاط ، شاداب ، خوشحال
دختر خوشرو فارسی خوش صورت ، خندان رو
دختر خوشگل فارسی خوب صورت ، خوبرو ، دلربا ، زیبا
دختر خوشه فارسی نام چندین دانه میوه كه بهم پیوسته و از ساقه گیاه یا شاخه درخت آویزان باشد مانند خوشه خرما ، انگور ، گندم
دختر خویتا اوستایی شادكام ، خوشبخت
دختر خیرالنساء عربی نیكوكار - بانوان ؛ برزگزیده بانوان
دختر خیری عربی گل شب بو ، گل همیشه بهار - ایوان ، رونق خانه
دختر دَیمن كردی منظره
دختر دُخشید فارسی دختر + خورشید:دختر آفتاب
دختر دُردانه فارسی دانه در - مروارید
دختر دُرنا تركی پرنده ای است وحشی و حلال گوشت
دختر داریا فارسی ارابه جنگی
دختر دانوش فارسی از نامهایی كه در كتاب وامق و عذرا آمده است
دختر داهی عربی زیرك ، باهوش
دختر دایان كردی ماما
دختر درناز فارسی مروارید ناز و زیبا
دختر دریا اوستایی آب بسیار كه محوطة وسیعی را فرا گیرد و به اقیانوس راه دارد
دختر دستانه فارسی النگو - زینت دست بانوان
دختر دل آرا فارسی شادكننده دل ، محبوب ، معشوق ، شاهد ، نگار